روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٢٣ - ترجمه
درم از سيصد [١]سال زده است!و تو كودكى،چون [٢]آمدهاى تا بر ما پيران فسوس دارى،و اعيان و معروفان اين شهر اينانند كه اين جا حاضرند و خزاين اين شهر به دست ماست و ما از اين ضرب يك درم نداريم،ما تو را به اين رها نكنيم،اگر راست گفتى،فهو المراد،و الّا ضرب و حبس و تعذيب [٣]باشد.يمليخا [٤]گفت:به خدا بر شما كه من از شما چيزى پرسم مرا خبر دهى.گفتند:بگو.گفت:مرا بگوى تا دقيانوس الملك چه كرد،و او كجاست كه اين شهر در دست او بود ديروز؟گفتند:
ما بر پشت زمين پادشاهى را ندانيم دقيانوس نام،و اين نام پادشاهى است[١٥٦-ر]كه ساليان دراز است تا هلاك شد.يمليخا [٥]گفت:كس با من راست نمىگويد، بدان كه [٦]ما چند يار بوديم و پادشاه اين شهر بر ما ستم كرد و اكراه تا ما را از دين مسيحى برگرداند،ما از او بگريختيم ديروز،و دوش بخفتيم و امروز من به شهر آمدم تا براى اصحاب [٧]طعامى خرم،در من آويختى و حوالت گنج مىكنى بر من.اگر مرا باور ندارى بيايى تا غار ما ببينى و اصحابان مرا بر كوه ينجلوس [٨].چون اريوس [٩]اين سخن بشنيد،گفت:همانا اين مرد راست مىگويد،و اين آيتى باشد از آيتهاى خداى تعالى.و آنگه برخاستند آن دو رئيس و جملۀ اهل شهر و يمليخا [١٠]در پيش ايشان ايستاد تا به نزديك كوه ينجلوس [١١].آنگه ايشان را گفت:من از پيش مىروم تا ايشان را خبر دهم تا بنترسند كه همانا خلقى عظيم به سر ايشان شويم.گفتند:روا باشد.و چون بازگشتن يمليخا [١٢]به نزديك ايشان دير شد،گفتند ايشان:به هر حال چنان مىنمايد كه دقيانوس يمليخا [١٣]را بگرفته است و هر ساعت مترصّد مىبودند كه لشكر آيد و ايشان را نيز ببرد.چون آواز وقع سمّ اسپان و جلبه [١٤]مردم شنيدند،قاطع شدند كه لشكر دقيانوس است كه به گرفتن ايشان آمدهاند.با يكديگر وصيّت كردند و يكديگر را وداع كردند و خويشتن به خداى تسليم كردند.چون نگاه كردند يمليخا [١٥]درآمد.او را گفتند:ما ورائك،چه حال است؟ما را خبر ده.يمليخا [١٦]ايشان را از
[١] .قم+واند،مل+و نه.
[٢] .همۀ نسخه بدلها:جوان.
[٣] .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:تهديد.
[٥] [٤] .آط،مل،آج،لب:تمليخا.
[٦] .قم:بدانيد كه.
[٧] .قم+خويش.
[٨] .آط:بنجاوس،آز،مل:بنجلوس،لب:پنجاوس.
[٩] .مل:اربوس.