روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣١٩ - ترجمه
كرد [١]،برگشت.به بار سديگر [٢]بازآمد و بانگ بر او زد و او را براند و در گرماوه رفتند.او دعا كرد،خداى تعالى هر دو را در آن گرماوه هلاك كرد و بمردند.ملك گفت:حال پسر من چه بود؟گفتند:صاحب حمّام [٣]او را بكشت.اين حوارى با گرماوگان [٤]با جماعتى كه مصاحب ايشان بودند ازآنجا بگريختند.شب ايشان را دريافت.در غارى شدند و بخفتند و در راه مردى را ديدند صاحب زرعى،و سگى با خود داشت كه زرع او نگاه داشتى.ايشان را گفت:شما چه قومى؟گفت [٥]:ما مردمانيم كه از دست ظالمى گريختهايم.او گفت:مرا مىبايد كه با شما موافقت كنم.با ايشان برفت و سگ در دنبال ايشان.به شب در غار شدند و بخفتند، خداى تعالى خواب بر ايشان افگند،تا سيصد و نه سال بخفتند و كسان ملك كه در طلب ايشان بودند،راه با ايشان بردند و چو ايشان را خفته يافتند،خواستند تا در آنجا شوند.ترس،منع كرد ايشان را،[١٥٥-ر]آخر گفتند:تدبير آن است كه،در اين غار برآرند [٦]تا اينان در آنجا [٧]بميرند از گرسنگى و تشنگى.همچنان كردند.وهب گفت:ايشان در آن غار مدّتى بماندند.وقتى شبانى به آنجا رسيد و برآن كوه گوسپند [٨]مىچرانيد،باران بگرفت.او را انديشه كرد،گفت:در اين غار ببايد شكافتن تا به شب گوسپندان [٩]را در اين غار مىبرم.در آن غار باز كرد و خداى تعالى ايشان را از خواب بيدار كرد.
محمّد بن اسحاق گفت:پس از آن پادشاهى پديد آمد آن شهر را،مردى صالح، كه او [١٠]را تندوسيس [١١]گفتند،و او در ملك خود سى و هشت [١٢]سال بماند و در ملك او هرگونه مردمان بودند،مؤمن و كافر و بتپرست.و پادشاه از آن رنجور بود،و ايشان را با خداى مىخواند و تخويف مىكرد به بعث و نشور،و ايشان مىگفتند: مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا نَمُوتُ وَ نَحْيٰا... [١٣]،ما حيات هم اين دانيم كه در دنيا هست و پس از
[١] .قم:داد،او.
[٢] .آط،آج،لب:با سه ديگر.آب،آز:با سه كس ديگر.
[٣] .مل:گرماوگان.
[٤] .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:حمّامى و.
[٥] .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گفتند.
[٦] .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:برآريم.
[٧] .قم،آط،آب،آز:اين جا.
[٩] [٨] .مل،آج،لب:گوسفند.
[١٠] .قم:نام او.
[١١] .آط،آج:بندوسيس،لب:نبدوسيس،مل:بيدوسيس.
[١٢] .آج،لب:هفت.
[١٣] .سورۀ جاثيه(٤٥)آيۀ ٢٤.