روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٢٤ - ترجمه
آنچه رفته بود خبر داد،و آن رئيسان و آن مردم بيامدند و ايشان را بديدند و از آن حال شگفت [١]فروماندند.چون نگاه كردند در آن بنيان كه بعضى شكافته بود و بعضى بر جاى،تابوتى ديدند از آهن،قفلى از سيم بر او زده.آن تابوت ازآنجا،برآوردند و آن قفل بگشادند.در آنجا دو لوح ديدند از ارزيز بر او نقش كرده كه در فلان تاريخ در عهد مملكت دقيانوس،مكسلمينا [٢]،و محسلمينا [٣]،و يمليخا [٤]،و مرطونس [٥]و نسوطوس [٦]،و نيورس [٧]،و بكريوس [٨]و بطينوس [٩]،جوانانى بودند بر اين شكل و بر اين هيئت،از فتنۀ پادشاه وقت بگريختند كه قصد ايشان مىكرد براى دين،و در اين غار شدند.چون خبر يافتند از ايشان و بدانستند كه ايشان در غارند،در غار برآوردند به سنگ و سخت كردند،و ما نامهاى ايشان بر نوشتيم و احوال ايشان،تا اگر كسى بر ايشان مطّلع شود بداند كه حال ايشان چونين [١٠]بود.چون آن بخواندند،به شگفتى فروماندند و مؤمنان را يقين بر يقين زيادت شد به قدرت خداى تعالى بر احياء موتى،و از آن شگفت ماندند كه ايشان همچنان جوان و تازه و بقوّت مانده بودند،نه رنگ رويشان بگرديده بود و نه جامۀ ايشان شوخگن شده.آنگه اين دو رئيس نامه نوشتند به آن پادشاه صالح كه نام او تندوسيس [١١]بود كه:به تعجيل بيايى تا آيتى ببينى از آيات خداى تعالى كه با خلقان نمود بر صحّت و نشور.و آن قصّه در نامه شرح دادند.
چون ملك صالح نامه برخواند،از سرير ملك فرود آمد و روى بر خاك نهاد پيش خداى تعالى و بسيار بگريست و تضرّع كرد و شكر گزارد [١٢]خداى را تعالى بر اظهار آن آيت،و برخاست با لشكر و با اهل آن شهر آنجا آمد و آن حال بديد،و ايشان در غار به عبادت و تسبيح و تهليل مشغول بودند.آنگه او را بپرسيدند و بر او سلام كردند و گفتند:ما تو را وداع مىكنيم كه خداى تعالى ما را با حال اوّل خواهد بردن كه ما از خداى درخواستهايم.و پهلو بر زمين نهادند و بخفتند،و خداى تعالى جان ايشان
[١] .همۀ نسخه بدلها:به شگفت.
[٢] .آج،لب:مسلسلمنا.،مل:ملسليجا.
[٣] .آط،آج،لب:محسملينا.
[٤] .آط،مل،آز،آج،لب:تمليخا.
[٥] .مل:مرطومس،آز:مرطوفس.
[٦] .مل:سوطوس.
[٧] .آب،مل،آز:بيورس.
[٨] .آط،آب:بكرويس،آز،آج،لب:بكروس.
[٩] .آط،مل:بطنيوس.
[١٠] .همۀ نسخه بدلها:چنين.
[١١] .آط،آب،آج،لب:بندوسيس،مل:انيدوسيس.
[١٢] .مل،آج،لب:گذارد.