روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣١٣ - ترجمه
گرفتم [١]و او را به صحرا بردم و گفتم:اين گاو گله توراست.گفت:يا هذا!بر من استهزا مكن.گفتم:و اللّه كه اين حقّ تو است و تو راست،و كس را در اين نصيبى نيست.او آن بگرفت و بسيار دعا كرد.بار خدايا!اگر دانى كه آن براى تو كردم،ما را خلاص [٢]ده،در حال،بهرانى [٣]از آن سنگ بيامد و بطركيد [٤]و ثلثى از او بيفتاد [٥]و روشنايى پديد آمد.
ديگرى گفت:من در عمر خود حسنتى كردهام و آن،آن بود كه سالى قحطى عظيم بود.زنى با جمال به نزديك من آمد و از من گندم خواست به بها.گفتم:ممكن نيست الّا به تمكين [٦]از نفس خود.ابا كرد و برفت،باز دگرباره [٧]بازآمد و طعام خواست،گفتم:ممكن نيست بدون نفس تو.تا سهبار برفت و از روى ضرورت بازآمد و من او را طعام ندادم.به بار چهارم گفت:اكنون تو را ممكّن [٨]كردم از آنچه مىخواهى.چون با او بنشستم به خلوت،خواستم تا دست به او دراز كنم،او را يافتم كه مىلرزيد [٩].گفتم:اين چه حال است؟گفت:از خداى مىترسم.من گفتم:
[١٥٣-پ]يا سبحان اللّه!زنى در حال شدّت و سختى و ضرورت از خداى مىبترسد و من در نعمت و رخا از خداى نترسم!گفتم:برخيز اى زن كه تو را مسلّم بكردم، و بيش از آن طعام كه او مىخواست بدادم او را.بار خدايا!اگر دانى كه آن براى تو كردم،اين بلا از ما كشف كن.پارهاى ديگر از آن سنگ شكسته شد و غار روشن شد.
سديگر [١٠]گفت:من نيز حسنتى كردهام و آن،آن بود كه مرا پدرى و مادرى پير بودند،و من گوسپند داشتم [١١].نماز خفتنى [١٢]پارهاى شير برگرفتم براى ايشان و بياوردم.
ايشان خفته بودند مرا دل نيامد كه ايشان را بيدار كنم و خواب بر ايشان بپشورم [١٣].بر بالين ايشان بنشستم،گفتم:تا خود بيدار شوند و گوسپندان [١٤]ضايع بودند و مرا دل به
[١] .قم:بگرفتم.
[٢] .قم،آج،لب:خلاصى.
[٣] .آب،آز:پر بهرانى خانى.
[٤] .مل:طراقى.
[٥] .قم:بيوفتاد.
[٦] .قم:كه متمكّن شوى.
[٧] .قم،آب،آز:بار ديگر،آط:بارى ديگر.
[٨] .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:تمكين.
[٩] .آب:لژزيد.
[١٠] .قم،آط،آب،آج،لب:سه ديگر،آز:سيم ديگر.
[١١] .آب،آز:مىداشتم.
[١٢] .آب،آز:خفتن.
[١٣] .قم:بشورم،آط،آز،آج،لب:بياشورم،آب:بياشورم.
[١٤] .آط:گوسفندان.