روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٨٠ - ترجمه
به زنى نكنى كه جوانى با جمال [١]است؟گفت:نكنم تا از يحيى زكريّا نپرسم.اگر او رخصت دهد همچنين [٢]كنم.از يحيى بپرسيد:يحيى گفت:تو را حلال نباشد بر او نكاح بستن.پادشاه [٣]گفت:يحيى مىگويد،تو حلال نباشد.آن زن حقد يحيى در دل گرفت،و گفت:من با او كيدى كنم كه از آن بازگويند !رها كرد تا پادشاه به شراب بنشست،دختر را بياراست به انواع جامهها و زيورها،و او را گفت:برو و پادشاه را ساقيى [٤]كن تا مست شود،چون مست شود،خويشتن بر او عرض [٥]كن و در خود طمع افگن او را.چون خواهد كه تعرّض تو كند منع كن و گو [٦]:حاجت تو روا نكنم تا حاجت من روا نكنى.چون گويد،حاجت تو چيست؟بگو [٧]:سر يحيى زكريّا خواهم كه پيش من آرند در طشتى.او برفت و پادشاه را شرب داد تا مست شد [٨].تعرّض كرد.دختر [٩]گفت:ممكن نيست تا حاجت من روا نكنى؟گفت:
حاجت تو چيست؟گفت:سر يحيى زكريّا در اين طشت بفرمايى تا [١٠]پيش من آرند.
او گفت:ويحك![١٢٢-ر]چيزى دگر [١١]خواه كه اين ممكن نيست،گفت:مرا حاجت جز اين نيست،چندان بگفت تا پادشاه كس فرستاد تا يحيى را [١٢]بكشتند و سر او در طشتى پيش او بردند و آن سر به زبانى [١٣]فصيح مىگفت:لا يحلّ [١٤]لك لا يحلّ [١٥]لك:اين تو را حلال نيست و خون او در آن طشت مىجوشيد.بفرمود تا پارهاى خاك برآن ريختند،خون از بالاى خاك برآمد.پارهاى ديگر خاك بر او ريختند،از بالاى آن نيز برآمد [١٦].چندان كه خاك بيشتر مىريختند بر او،خون غالبتر [١٧]مىشد برآن تا چندانى [١٨]خاك بر او ريختند كه با بارۀ شهر راست شد.اين خبر به صيحون رسيد،لشكرى ساخت تا آنجا فرستد به كالزار [١٩]پادشاه چون خواست
[١] .آط،آب،جوان با جمال.
[٢] .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چنين.
[٣] .همۀ نسخه بدلها بجز قم+زن را.
[٤] .آط،آب،آز،آج،لب:ساقىگرى.
[٥] .قم،آط،آب،مل،آج،لب:عرضه.
[٦] .آط،آب،آز،آج،لب:او را و بگو.
[٧] .قم+كه.
[٨] .همۀ نسخه بدلها بجز مل+چون مست شد.
[٩] .قم+را.
[١٠] .مل+ببرند،آن دختر همچنان كرد و حاجت از او بخواست.
[١١] .آط،آب،آز،آج،لب:ديگر.
[١٢] .قم+عليه السّلام.
[١٣] .قم:زفانى،آط،آب،مل:زبان.
[١٥] [١٤] .قم،مل:تحل.
[١٦] .قم،آط،آج،لب:به زير آمد.
[١٧] .آط،آب،مل،آج،لب:غالب.
[١٨] .قم:چندان.
[١٩] .همۀ نسخه بدلها:كارزار.