روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٧٧ - ترجمه
چون روزگار به اين [١]برآمد.صيحون [٢]پادشاه پارس بود و در بابل بود.گفت:
تدبير آن بايد ساخت كه طليعهاى [٣]به زمين شام فرستم [٤]تا بنگرد تا هيچ فرصتى باشد [٥]ما را برآن.گفتند:روا باشد.آنگه يكى را اختيار كرد [٦]و صدهزار مرد به او داد.او برفت با برگ و ساز تمام.اين بختنصّر در مطبخ او بود به طمع آن [٧]تا چيزى به او دهند تا بخورد.چون به شام رسيدند ولايتى ديدند آبادان با لشكر بسيار.سوار و پياده،بىحد،دندانش كند شد و دانست كه هيچ نتواند كردن [٨].بختنصّر بيامد و در شام رفت و به مجالس ايشان مىگرديد و ايشان را مىگفت:چه منع مىكند شما را ازآنكه بروى و به زمين بابل روى و آن شهر بستانى و خزانههاى [٩]جهان نهاده است آنجا بردارى،چه آن شهر [١٠]حصنى ندارد و آنجا بس لشكر [١١]نيست.ايشان گفتند:
ما اهل كالزار [١٢]نهايم [١٣]و ما كالزار [١٤]عادت نكردهايم [١٥].بختنصّر بيامد و صاحب طليعه را اين حديث بگفت تا [١٦]او بازگشت و صيحون را گفت [١٧]:آن [١٨]شهرى است بس قوى و لشكرهاى بسيار [١٩]،و من هيچ مطمح [٢٠]نديدم آنجا.صيحون از سر كار برفت.بختنصّر در لشكر مىگرديد و همى [٢١]گفت:به نزديك من خبرى [٢٢]هست از اخبار [٢٣]شام و سرّى از اسرار آن با كس نگويم مگر با ملك.اين مىگفت تا زبان به زبان به ملك رسيد.او را بخواند و گفت:اين [٢٤]چيست كه از تو مىگويند؟گفت:بلى،يا ملك!من در شام رفتهام و احوال ايشان تفحّص كرده و بدانسته و بشناخته،و آن قصّه با او بگفت [٢٥]،امّا [٢٦]فلان كه تو او را فرستادى او بر ظاهر شهر [٢٧]فرود آمد و از احوال
[١] .مل:بر اين.
[٢] .آج،لب:صحون،آب:صخون،آز:صيخون.
[٣] .لب:طلعه.
[٤] .قم،آط،مل،آج،لب:فرستيم.
[٥] .آط،آب،آز،آج،لب:هست.
[٦] .مل:كردند.
[٧] .قم،آط،آب،مل،آب،لب+كه.
[٨] .قم:كرد.
[٩] .آط،آب،آز،آج،لب:كه خزينههاى.
[١٠] .مل+حصار و.
[١١] .آب،مل،آز:لشكرى.
[١٤] [١٢] .همۀ نسخه بدلها:كارزار.
[١٥] [١٣] .آط:نهييم.
[١٦] .آج،لب:با.
[١٧] .همۀ نسخه بدلها بجز مل:بگفت.
[١٨] .مل:اين.
[١٩] .آط،آب،آز،آج،لب:لشكر بسيار.
[٢٠] .آط،آب،آز،آج،لب:طمع.
[٢١] .همۀ نسخه بدلها:مى.
[٢٢] .آب،آز:چيزى.
[٢٣] .آط:اخبارى.
[٢٤] .آط،آب،از،آج،لب:آن.
[٢٥] .آط:بگفته،لب:مىگفت.
[٢٦] .همۀ نسخه بدلها:و امّا.
[٢٧] .آج،لب:و شوهر.