روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٧٦ - ترجمه
و آمد تا به بال و سراى [١]به مزد گرفت و كس فرستاد و درويشان آن شهر را مىخواند و با ايشان برّ و اكرام مىكرد تا درويشان سر به او [٢]نهادند،او پرسيد كه در اين شهر هيچ درويش [٣]ماند كه اين جا نيامد و از من چيزى نستد [٤]؟گفتند:
كس [٥]نماند مگر [٦]يك درويش كه [٧]به فلان محلّه باشد،او را بختنصّر گويند، بيمار است،به آن سبب [٨]بر تو نتوانست آمدن [٩].غلامان را گفت:خيزيد تا آنجا رويم،برخاستند و آن جار فتند و او را بديد و بپرسيد و گفت:نام تو چيست؟گفت:
بختنصّر.غلامان را گفت:اين را برگيرى و با خانۀ ما برى تا اين را تعهّد كنيم كه بس اسير و درمانده است.او را برگرفتند و با خانه [١٠]بردند و تعهّد كردند تا نيك شد.
او را جامه [١١]كرد و برگ داد [١٢]،چون خواست تا ازآنجا بيايد [١٣]،او را گفت:من بخواهم رفتن،هيچ كارى و حاجتى هست تو را؟بختنصّر بگريست،مرد گفت:
چرا مىگريى؟گفت:از مفارقت تو و ازآنكه تو اينهمه نعمت [١٤]كردى بجاى من، و مرا دسترس [١٥]نيست كه [١٦]تو را مكافاتى كنم [١٧].اسرائيلى گفت:بلى!در دست تو چيزى هست با من عهد كن كه [١٨]تو پادشاه شوى سخن من بشنوى و جانب من مراعات كنى.او گفت:اى مرد بر من استهزا مىكنى ازآنكه من درويشم؟گفت:
استهزا نمىكنم،حقيقت مىگويم.چندان كه مىگفت او بيش از آن نمىگفت كه استهزا مىكنى بر من و عهد نكرد با او.مرد بگريست و گفت:همانا خداى را در اين چيزى هست كه من اينهمه رنج بردم و مقصود من حاصل نشد و اين حديث بر كتاب خود نبشت [١٩].
[١] .آج:سرايى.
[٢] .مل:سر و پا.
[٣] .قم:كس.
[٤] .آط:نستند.
[٥] .آط،آب،آز،آج،لب:كسى.
[٦] .آط،آب،آز،آج،لب:الّا.
[٧] .همۀ نسخه بدلها+او.
[٨] .مل:امّا از سستى.
[٩] .قم:آمد.
[١٠] .آط،آب،آز+خود.
[١١] .آب:جامهاى.
[١٢] .آج،لب:جامه داد و برگ كرد.
[١٣] .آط،آب،آز،آج،لب:يا ز جاى رود.
[١٤] .قم،آط،آب،آز،آج،لب+كه.
[١٥] .مل:دسترسى.
[١٦] .قم،آط،آب،آز،آج،لب:تا.
[١٧] .مل:باز كنم،لب:كنى.
[١٨] .آط،آب،آز،آج،لب+چون.
[١٩] آط،آب،آز،آج،لب:نوشت.