فصول الحکمة؛ شرح فارسی بر منظومه(مبحث الهیات) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٣٨٠ - حال از نظر معتزله
و نكاتى در اين تعريف هست كه مرحوم مصنّف اشارة متعرّض شده و
شرحش اينست:
موجود يا ذات است يا صفت و براى هر كدام دو معنا مىباشد.
امّا معناى صفت:
١- معناى اعمّ و آن اينست كه معنائى قائم بغير باشد اعمّ از اينكه در
عالم وجود متأصّل و مستقلّ باشد مانند سواد و بياض يا اينكه اينطور نبوده بلكه
انتزاعى باشد مانند سواديّت و بياضيّت، عالميّت و قادريّت و امثال آن.
٢- معناى اخصّ و آن اينست كه معنائى قائم بغير بوده و در عين حال
از همان غير نيز انتزاع شده باشد مانند امثله اخير كه ذكر شد و در قبال ايندو معنا
براى ذات نيز دو معنا مىباشد:
١- معناى اعمّ و آن در مقابل معناى دوّم صفت است يعنى ذات آنست
كه از غير انتزاع نشده باشد اعمّ از آنكه قائم بغير باشد هم چون اعراض مانند سواد
و بياض يا قائم بنفس چون جواهر نظير زيد، عمرو.
٢- معناى اخصّ و آن در مقابل معناى اوّل صفت است يعنى ذات
آنستكه قائم بخودش باشد چون خصوص جواهر.
بعد از تمهيد اين مقدّمه واضح شد كه مراد معتزله از صفت در تعريف
حال معناى دوّم آنست يعنى معناى اضافى و نسبى نه معناى اعمّ اوّلى.
نكته ديگرى كه در اين تعريف هست اينستكه منظور ايشان از گفتن
صفة لموجود احتراز از صفت معدوم است چه انكه صفات معدوم را مىتوان از نظر
ايشان صفت ثابت گفت ولى صفات موجود اطلاق نمىتوان نمود چنانچه
مرادشان از قيد « لا موجودة» احتراز از صفات وجوديّه موجودات است كما اينكه
قيد « لا معدومة» براى اجتناب از صفات سلبيّه است و بعد از توجّه بمجموع اين
امور ملاحظه مىشود كه فقط صفات انتزاعيّه بمعناى دوّم در تعريف داخل
مىمانند و آنها صفاتى هستند در موجودات كه سلب در مفهومشان معتبر نيست.
قوله: به يتعلّق قولنا « بصفة » : ضمير در « به » به محدودة راجع است.