فصول الحکمة؛ شرح فارسی بر منظومه(مبحث الهیات) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٩٣ - فصل در بيان صرف الوجود بودن حقتعالى
چنانچه معلّم ثانى مىگويد:
حقّ به قولى كه مطابق با مخبر عنه باشد گفته مىشود.
و نيز حقّ را به موجودى كه بالفعل حاصل باشد اطلاق مىكنند.
چنانچه آنرا بموجودى كه هيچ روزنه و رخنهاى براى بطلان در آن
نمىباشد مىگويند.
و وجود اوّل تبارك و تعالى هم حقّ است از جهت خبر دادن از او و هم
حقّ است از حيث وجود يعنى وجود بالفعل مىباشد و هم حقّ است بملاحظه
اينكه راهى و روزنهاى براى بطلان بسويش وجود ندارد.
ولى ما هرگاه گفتيم: انّ اللّه تبارك و تعالى حقّ معناى سوّم را اراده داريم
يعنى چون او واجبى است كه شائبه بطلان در او نمىباشد و بواسطهاش هر باطل
و معدومى وجودش ثابت مىگردد چنانچه شاعر گفته:
الا كلّ شيئ ما خلا اللّه باطل تمام شد كلام معلّم ثانى.
شرح فارسى:
توضيح
فارابى مىگويد حقّ سه تفسير دارد:
١- كلاميكه با مخبر عنه در واقع مطابق باشد حقّ است مثلا زيد اگر در
خارج ايستاده باشد و متكلّم همين معنا را بازگو كند و بگويد زيد ايستاده است
باين كلام حقّ گويند و در مقابل كذب باطل است.
٢- هر موجودى كه از مرحله قوّه به فعل رسيده باشد به آن حقّ گويند،
در نتيجه موجودات شأنى و بالقوّه را باطل گويند.
و از اين تفسير چنين معلوم مىشود حقّ باين تفسير دو فرد دارد:
اوّل: واجب.
دوّم: ممكن در حالت وجود فعلى.
٣- هر موجودى كه فساد و زوال در او نباشد حقّ است و در مقابل
موجودات فانى باطل مىباشند.