تشریح المطالب؛ شرح فارسی بر مکاسب - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٠٧١ - اشعار حضرت امير المؤمنين عليه السلام در پستى و بىاعتبار بودن دنيا
ابن عبّاس عرض كرد: چرا فدايت شوم دوست دارم جريان دنيا را برايم بازگو فرمائى.
امام عليه السّلام فرمودند:
پدرم فرمودند كه حضرت على بن الحسين فرمودند:
از حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود:
امير المؤمنين عليه السّلام برايم حكايت نمود كه من در يكى از باغهاى فدك بودم و آن در وقتى بود كه فدك از آن حضرت فاطمه عليها سلام اللّه شده بود در اين هنگام زنى ناگهان بر من جلوهگر شد در حاليكه بيلى در دست داشته و با آن كار مىكردم، پس وقتى نظرم باو افتاد دلم از جمالش پرواز گرده و او را شبيه « بثينه » جحمى دختر عامر كه از زيباترين زنان قريش بود ديدم.
بمن گفت: اى پسر ابيطالب آيا با من ازدواج مىكنى تا تو را از اين بيل و كار با آن مستغنى و بىنياز گردانده و تو را بر دفينهها و خزينههاى زمين راهنمائى كرده و ملك و سلطنت در اين باقيمانده از عمر از آن تو و براى فرزندانت پس از تو باشد.
حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام باو فرمود:
كيستى تا تو را از اهلت خواستگارى كنم.
زن گفت: من دنيا هستم.
حضرت باو فرمودند: برگرد و همسرى غير از من بطلب، سپس به بيل خود روى آورده و اين ابيات را سرودم:
اشعار حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در پستى و بىاعتبار بودن دنيا
|
لقد خاب من غرّته دنيا دنية |
و ما هى ان غرّت قرونا بطائل |