از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٧٢ - خطبه خواندن خطيب شامى در مسجد جامع و ذم شاه اولياء سلام الله عليه و به منبر رفتن حضرت سجاد عليه السلام و مفتضح نمودن آن حضرت رجس نجس يعنى يزيد پليد را
در مناقب فرموده : لا شى اكبر من اللّه زيرا هيچ شئ از خدا بزرگتر نيست .
ابى مخنف مىنويسد : مؤذّن كه گفت اشهد ان لا اله الّا اللّه حضرت فرمود اشهد بها مع كل شاهدوا حتملها مع كلّ جاهد .
در مناقب فرموده : شهد بها شعرى و بشرى و لحمى و دمى شهادت مىدهد موى من و بشره من و گوشت و پوست و خون من به وحدانيت خدا يعنى مردم بدانيد كه ما مسلمانيم و خارجى نيستيم .
ابو مخنف مىنويسد : همينكه مؤذن گفت اشهد انّ محمّدا رسول اللّه علىّ بن الحسين عليه السّلام بنا كرد زارزار گريستن مردم همه از گريه حضرت به گريه درآمدند
و در نسخه خطّى ابو مخنف آمده است : ثمّ بكى و رمى العمامة من رأسه و رمى بها الى المؤذّن حضرت عمّامه خود را از سر برداشت و بجانب مؤذن انداخت فرمود اى مؤذن ترا به ذات خدا قسم مىدهم چند دقيقه صبر كن مؤذن آرام گرفت زين العابدين عليه السّلام رو كرد به يزيد و فرمود يا يزيد محمّد صلّى اللّه عليه و آله جدّ منست يا جدّ تو اگر جدّ خود بدانى دروغ گفتهاى و همه تكذيب تو مىكنند اگر جدّ منست و پيغمبر توست پس چرا پسر پيغمبر خود را كشتى و مرا يتيم نمودى يزيد جواب بازنداد و گفت لا حاجة لى فى الصّلوة من محتاج به نماز نيستم نماز نخوانده برخاست از مسجد بيرون آمد مسجد بهم خورد امام عليه السّلام از منبر بزير آمد مردم به گرد حضرت جمع شده معذرت مىخواستند كه منهال بن عمرو كوفى در ميان آن جمعيّت بود برخاست خدمت حضرت آمد عرض كرد آقا جان احوال شما چونست كيف اصبحت يابن رسول اللّه صبح و شام شما چگونه است حضرت در جواب فرمود كيف حال من اصبح و قد قتل ابوه و قتل ناصره چگونه مىخواهى باشد حال كسى كه پدر كشته و غريب و بىياور مانده حريم و پردگيانش را در انظار خلايق شهرها و ديارها و كوچهها و بازارها ببرند قد فقد و السّتر و الغطاء و قد اعدموا الكافل و الحمى نه پرده و نه حجابى نه پرستارى و نه انصارى اى منهال