از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٨٩٣ - واقعه عسقلان
حالت خراب نعرهزنان شادىكنان در رسيدند و هو سكران و من الخمور ملأن ضرير از شمر شرير بعضى ناسزاها نسبت به امام عليه السّلام شنيد طاقت نياورده غيرت مسلمانى بروى غالب آمده پيش رفت عنان اسب شمر را گرفت و گفت اى لعين بىدين يا عدّو اللّه رأس من نصبته على السّنان و بنات من سبيتها بالظّلم و العدوان الى آخر اى دشمن خدا اين سر كيست كه برنيزه كرده و اين عيال كيست كه برشتر نشانده خدا دستهايت را قطع و چشمهايت را كور كند
شعر
|
شما را ديدهها بىنور بادا |
دل از ديدار حق مهجور بادا |
|
|
شما را جاى جز سجّين مبادا |
ز حق جز لعنت و نفرين مبادا |
همينكه شمر ملعون اين سخنان از ضرير شنيد آن بدمست شيطانپرست رو به ملازمان و غلامان خود كرد كه سزاى اين بىادب را بدهيد كه به يكبار آن اشرار برضرير حمله آوردند مردم شهر نيز بروى سنگ و چوب و خشت زدند و الفتى كان شديد المهراس ثابت الأساس فشدّ عليهم جوان از جمله شجاعان بلكه سرآمد زمان بود در شجاعت جست و شمشيرى در ربود حمله برآن كفركيشان كرد غوغا و ولوله و بانگ هياهو و هلهله از مردم برآمد
|
چه گويم كه آن يكتن پرهنر |
چه سازد به يكدشت پرگور خر |
|
|
زدندش ز اطراف بس چوب و سنگ |
جهان شد به ديدار وى تار و تنگ |
|
|
سر و پيكر آن جوان دلير |
شد از ضربت چوب همچون خمير |
|
|
بيفتاد از پا ضرير جوان |
تنش زير خشت و حجر شد نهان |
مردم يقين برهلاكت وى كردند از او درگذشتند به همان حالت افتاده در غش بود تا شطرى از شب رفت بهوش آمد خود را مثل مرغ پركنده ديد افتان و خيزان برخاست روان شد در آن نزديكى مقبره جمعى از پيغمبران بود كه مردم زيارتگاه كرده بودند خود را بدانجا رسانيد ديد جماعتى با سرهاى برهنه و گريبانهاى پاره