از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٨٧ - شهادت مصعب بن يزيد رياحى
|
قاتلا خنجر بكش زارم بكش |
هرچه بتوانى بيا خوارم بكش |
|
|
قاتلا دستت ببوسم زودتر |
كن از اين دار فنايم بىخبر |
در اين اثناء عروة بن قيس با سى هزار از اشرار برآن نامدار حمله آوردند، حرّ اصلا پروا نكرد خود را برايشان زد از طرف ديگر شمر نگونبخت لشگر را به كمك فرستاد حرّ در ميان ميدان با تن عريان مشتاقانه جنگ مىكرد و عاشقانه نبرد مىنمود و با خود مىگفت :
شعر
|
هماينك گلو زير خنجر كشم |
چو پروانه خود را در آذر كشم |
|
|
خدا را كدام است جلّاد من |
كه بستاند از دوريش داد من |
قال المفيد فى الارشاد : اشترك فى قتله ايّوب بن مسرّح و رجل آخر من فرسان اهل الكوفة .
مرحوم مفيد در ارشاد فرموده : دو نفر نامرد به نامهاى ايّوب بن مسرّح و شخصى ديگر كه در بعضى از كتب اسم نحسش را قسورة بن كنانه ثبت كردهاند با هم در كشتن حرّ متّفق شدند و متعهّد شدند قسوره از پيش رو و ايّوب بن مسرّح از پشت سر اين دو بيدادگر يك مرتبه بروى تاختند ايوب از عقب فريادى چون رعد بركشيد كه اى حرّ بگير، حرّ رفت به عقت سر نگاه كند قسوره از پيش رو نيزه برسينه حرّ زد كه از پشت سر بدر كرد، حرّ نگاهى از روى خشم به قسوره كرد آن نامرد از هيبت آن دلاور بترسيد سنان را در سينه حرّ گذاشت و خود روى به فرار نهاد حرّ دلير به آرزوى آنكه كينه خود را از آن كافر بازستاند با دو دست نيزه را گرفت از سينه بىكينه بيرون آورد، خون مثل فواره جوشيدن گرفت، بعد از بيرون كشيدن نيزه حرّ شمشير به چنگ علم ساخت كه برقسوره زند آن ناپاك در پشت زين خم شد تا شايد شمشير آن دلاور را از خود دور كند در اين اثناء خود از سرش افتاد حرّ شمشير به فرقش نواخت او را دو پاره ساخت، ايّوب بن مسرّح از عقب