از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤١٢ - شب عاشوراء و وقايع در آن
دختران نزديك بود مرغ روح ما طيران كند با خود گفتم بروم خدمت عمّهام زينب اظهار اين نوع تشنگى خود بكنم و او را آگاه كنم و قسم بخورم كه خيلى تشنهام شايد عمّهام از براى اطفال خردسال آبى ذخيره كرده باشد من بگيرم رفع تشنگى بنمايم چون بدر خيمه عمّهام رسيدم ديدم صداى گريهاش بلند است نظر كردم ديدم برادرم على اصغر را در دامن گرفته اشگ مىبارد، عمّهام گاهى برمىخيزد و زمانى مىنشيند نظر به برادرم كردم ديدم از شدّت تشنگى چنان مضطرب است مثل ماهى كه از آب بيرون آورده باشند، عمّهام او را تسلّى مىداد مىفرمود صبرا صبرا يابن اخى آرام آرام اى پسر برادر، مشكل با اين تشنگى زنده بمانى .
من اين حالت از عمّه و برادرم ديدم تشنگى خود را فراموش كردم، در همان خيمه نشسته زارزار گريه كردم عمّهام ملتفت من شد فرمود : كيستى؟ آيا سكينه هستى؟
عرض كردم : بلى عمّه من هم حالت برادر را دارم امّا اظهار تشنگى نمىكنم مبادا غم برغم تو بيفرايد ولى فكرى درباره برادرم بكن مىترسم با اين تشنگى جان بدهد .
فرمود : نور ديده چه كنم؟
عرض كردم : اگر مرا اذن مىدهى بروم پيش زنهاى اصحاب شايد شربت آبى ذخيره داشته باشند بگيرم از براى برادرم بياورم .
چون عمّهام اين سخن از من بشنيد راضى نشد كه من تنها به نزد زنها بروم خود از جا برخاست برادرم را در بغل گرفت رو به خيمه اصحاب گذاشت، من هم از عقب سر وى روان شدم بدر هرخيمه كه رسيديم عليا مكرّمه زنهاى اصحاب را بيرون مىطلبيد مىفرمود : خواهر شما آب داريد باين طفل قطرهاى بچشانيد؟
زنان اشگ مىريختند و عرض مىكردند : اى دختر ساقى كوثر به جان نازنين على اصغر ما هم همه تشنهايم آب نداريم .