از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٠٥ - شب عاشوراء و وقايع در آن
فرزندت در سرحدّ رى اسير اشرار گرديده و در زير غل و زنجير او را به حبس بردند .
وى از اين خبر متأثر و پژمرده شد و فرمود : گرفتارى او و خودم را به حساب خداوند منظور مىدارم اگرچه خوش نداشتم كه من زنده بوده و او اسير گردد .
امام عليه السّلام كه سخن او را شنيد فرمود : رحمك اللّه انت فى حلّ من بيعتى فاعمل فى فكاك ابنك، رحمت خدا برتو، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو در آزاد كردن فرزندت سعى نما .
عرض كرد : درندگان بيابان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم
امام عليه السّلام او را دعاء فرمود و سپس فرمان داد پنج دست لباس قيمتى كه هردست هزار اشرفى قيمت داشت آوردند و به وى مرحمت فرمود كه او آنها را به فرزند ديگرش دهد تا در آزادى برادرش اقدام نمايد .
٢- بيرون رفتن جمعى از بىوفايان از اردوى كيوان شكوه
شب عاشوراء كه فرارسيد امام عليه السّلام در جمع ياران و اصحاب بعد از خطبه به منظور امتحان و آزمايش آن جمع فرمودند :
ما خانواده رسالت اهل مكر و خدعه نيستيم همگان بدانيد فردا من كشته خواهم شد و هركس هم كه با من باشد او نيز كشته خواهد گرديد اكنون تا فرصت هست هركس كه ميخواهد برود از ظلمت شب استفاده كند و برود .
گروهى كه از وفاء بهرهاى نداشتند باروبنه خود را جمع كرده و هم آن شب از اردوى كيوان شكوه آن حضرت بيرون رفتند و آنانكه بايد مىماندند، ماندند .
در كتاب نور العيون اين واقعه از زبان عليا مخدّره سكينه خاتون به اين شرح نقل شده است :
سكينه خاتون مىفرمايد : شب عاشوراء كه فرارسيد، شبى مهتابى بود و من در خيمه نشسته بودم و از پشت صداى گريه به گوشم رسيد چنان سوز آن صدا در من