از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٥٠ - رسيدن موكب همايونى به منزل ذرود و ملاقات زهير بن القين با آن سرور
كلام آن شيرزن بردل زهير اثر كرد برخاست روانه اردوى كيوان شكوه حضرت شد . زهير مردى بود شجاع و فرزانه و در حروب و غزوات هميشه غالب و ظافر و صاحب ايل و قبيله و شمشير بود، بهرصورت وقتى نزديك سراپرده با عظمت امام عليه السّلام رسيد جوانان علوى علامت، هاشمى شهامت و فاطمى فطرت از يازده ساله تا بيست ساله جناب زهير را استقبال كردند به در چادر رساندند، زهير وارد شد چشمش برجمال ملكوتى و دل آرام امام عليه السّلام افتاد كه بروساده امامت تكيه داده و به راز و نياز مشغول مىباشد .
شعر
|
چو گل پيشانى دولت گشاده |
به بالش پشت دولت بازداده |
|
|
سخن مىگفت آب از ديده مىريخت |
به دامن گوهر ناچيده مىريخت |
|
|
گره چون غنچه بودش بردل تنگ |
همى شست آستين از اشگ گلرنگ |
زهير سلام كرد، حضرت جواب داد و اذن جلوس، سپس احوالپرسى نمود .
ملا حسين كاشفى در روضة الشّهداء مىنويسد :
امام عليه السّلام به زهير فرمودند : اى زهير هيچ ميل دارى كه مركب مجاهدت در ميدان محبّت الهى بتازى و به آب شمشير تابدار آتش فساد را منطفى [١] سازى و پروانهوار برحوالى شمع شهادت پرواز نمائى و درى از خشنودى حق سبحانه برروى خود بگشائى :
ز جان بگذرى تا بجانان رسى .
مقصود آنكه در نصرت و يارى من كمر همت ببند و دست به دامان ولايت من بزن تا در دنيا و آخرت با من همراه باشى .
زهير سخنان امام عليه السّلام را با دقت شنيد و سپس در فكر فرورفت، عقل و نفس او با هم در جنگ و جدال شدند، عقل مىگفت اطاعت كن، نفس وى اغواء نموده و
[١] خاموش