از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٦٣ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
ترا بخون كه خضاب كرد بابا جان رگهاى گلويت را كى بريد يا ابتاه من ذا الّذى ائتمنى على صغر سنّى يا ابتاه من لليتيمة حتّى تكبّر پدر جان كدام ظالم مرا در كوچكى يتيم كرد بابا جان بعد از تو يتيمان ترا كه پرستارى كند تا بزرگ شوند يا ابتاه من للنّساء الحاسرات يا ابتاه من للأرامل المسبيّات پدر جان اين زنان سر برهنه كجا بروند و اين زنان بيوه را كه توجّه مايد يا ابتاه من للعيون الباكيات يا ابتاه من للشّعور المنشورات يا ابتاه من بعدك وا خيبتاه من بعدك وا غربتاه بابا جان اين چشمهاى گريان و اين جسمهاى عريان و اين غريبان از وطن دور افتاده با موهاى پريشان چه كنند اى پدر جان بعد از تو داد از غريبى و نااميدى من يا ابتاه ليتنى كنت لك الفداء ليتنى كنت قبل هذا اليوم عمياء يا ابتاه ليتنى و سدت الثّرى و لا ارى شيبك مخضّبا بالدّماء، بابا جان كاشكى من فداى تو مىشدم پدر جان كاش كور مىبودم اى كاش در زير گل فرومىرفتم و ريش ترا غرق خون نمىديدم
شعر
|
من بودم و لطف تو صد گونه عزيزى |
چون شد كه ترا دختر تو از نظر افتاد |
|
|
از غصّه سرم برسر زانوست همه روز |
در شام ز بس عشق پدر برسرم افتاد |
پيوسته آن نازدانه نوحهگرى مىكرد و اشگ مىريخت تا آنكه نفسش به شماره افتاده گريه راه گلويش را گرفت مثل مرغ سركنده گاهى سر را به يمين مىنهاد مىبوسيد برسر مىزد و زمانى بريسار مىگذارد مىبوسيد ناله مىكرد دم به دم ريش پرخون پدر را مىگرفت و پاك مىكرد بس كه آن سر تر و تازه بود گويا تازه بريدهاند كلّما مسحت الدّم من شيبه احمرّ الشّيب كما كان اوّلا هرچه خون گلو را پاك مىكرد دوباره رنگين مىشد مىگفت يا ابه من جزّ رأسك يا ابى و من ارتقى من فوق صدرك قابضا لحيتك زنها اطراف آن دختر را گرفته بودند همه پى بهانه