از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٨٢٦ - نقل مسلم گچكار در شهر كوفه
محمل زد و شكست ديدم كه خون از زير مقنعه آن مخدّره بيرون آمد .
شعر
|
سر خود را چه زد برچوب محمل |
كه از خون ناقهاش بنشست برگل |
|
|
ز دل آنگه خروشى تازه برداشت |
زبانحالش اين آوازه برداشت |
|
|
كه اى رعنا غزال دست توحيد |
ايا يكتا نهال باغ تجريد |
|
|
تو تابان منير برج جلالى |
چرا بدر جمالت شد هلالى |
|
|
فغان كز تيشه بيداد اعداء |
سهى سرو قدت افتاده از پا |
|
|
دل پردردم از داغ تو خونست |
بپرس آخر كه احوال تو چونست |
|
|
همى خواهم كزاب چشم نمناك |
بشويم نام خود زين تخته پاك |
|
|
كشد گردون مرا بشكسته محمل |
بدنبال سرت منزل به منزل |
|
|
مرا داغ جوانان پير كرده |
سموم مرگ تو تأثير كرده |
راوى گفت ديدم محمل آن مظلومه روان شد و خون از زير مقنعه و محمل جارى بود مسلم گويد ديدم فاومئت اليه بخرقة و جعلت تقول با دلى شكسته و سر شكسته اشاره به سر برادر كرد و از سوز جگر اين ابيات را خواند
|
اخى يا اخى يا هلالا لمّا استتم كمالا |
غاله خسفه فابدى غروبا |
|
|
ما توهّمت يا شقيق فؤادى |
كان هذا مقدّرا محتوما |
اى هلال يكشبه زينب كه مردم تو را بانگشت نشان مىدهند و هنوز كمال تو تمام نشده بود كه از پيش چشم خواهرت غروب كردى حسين جان از همه مصيبات تو مخبر و مطلع بودم امّا اين مصيبت را هرگز بخاطر نمىآوردم و حتم نمىدانستم كه سر تو برسر نيزه و سر زينب برهنه باشد مىگفتم شايد كار من و تو باينجا نرسد اكنون آمد بسرم از آنچه مىترسيدم برادر
|
يا اخى فاطم الصّغيره كلّمها |
فقد كاد قلبها ان يذوبا |
اى پاره دل زينب دو كلمه با دخترت فاطمه صغيره حرف بزن كه نزديك است