از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٩٧ - ميدان رفتن شاهزاده والاتبار على اكبر سلام الله عليه
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در دهان وى نهاد تا بميكد و تشنگى او تسكين يافت، ديگر باره روى به ميدان نهاد و رجزى در صورت حال خود ادا كرد كه ابو المفاخر در ترجمه آن آورده كه :
|
ساقى كوثر آب مىخواهد |
مير مجلسى شراب مىخواهد |
|
|
بچه شير در طريق خطر |
راه آب از گلاب مىخواهد |
|
|
كيست آن كو ز فرط بىنمكى |
دل زهرا كباب مىخواهد |
|
|
گيسوان سيه سفيد حسين |
كيست كز خون خضاب مىخواهد |
|
|
مؤمنان در بهشت و منكرما |
سوى دوزخ شتاب مىخواهد |
در اين نوبت كه شاهزاده مبارز طلبيد عمر سعد طارق بن شبث را گفت برو و كار پسر حسين را بساز تا من حكومت رقه و موصل را از پسر زياد براى تو بستانم .
طارق گفت : مىترسم كه فرزند رسول صلّى اللّه عليه و آله را بكشم و تو بدين وعده وفا نكنى .
عمر سعد سوگند خورد كه از اين قول برنگردم و اينك انگشترى من بگير و بستان .
طارق انگشترى عمر سعد را در انگشت كرد و به آرزوى حكومت رقه و موصل روى به حرب با على اكبر آورد، با سلاح تمام به ميدان آمده نيزه حواله على اكبر كرد، على اكبر نيزهاش را ردّ نمود سپس با نيزه چنان برسينهاش زد كه به مقدار دو وجب سنان از پشتش بيرون آمد، طارق از اسب سرنگون شد، على اكبر مركب عقاب را براو راند تا همه اعضاى او به سمّ مركب شكسته شد و پايمال گرديد :
پسر او عمر بن طارق بيرون آمد كه در همان گرمى و نرمى به پدر ملحق شد، پسر ديگرش طلحة بن طارق از غم پدر و برادر بسوخت و مركب برانگيخته چون شعله آتش خود را به على اكبر رسانيد و فى الحال گريبان شاهزاده را گرفت و بطرف خود كشيد تا از مركب درافكند كه دست قدرت فرزند زاده اسد الله الغالب