از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٦٤ - آمدن هاشم بن عتبه به مدد امام عليه السلام و شهادت آن جوانمرد
فرد
|
چون مىتوان به منزل روحانيون رسيد |
حيف است در بوادى غولان قدم زدن |
سمع سمعان از استماع اين سخنان تيره و بصر بصيرتش از اشعه بوارق اين كلمات طيّبات خيره شد گفت :
اى هاشم نه از پسر عمّ شرم دارى و نه از پسر زياد حساب مىگيرى به خيالى مغرور شدهاى و از روش عقل معاش دور افتادهاى .
هاشم گفت : نفرين به پسر زياد باد كه پسر عمّم را بازى داد تا دين به دنيا بفروخت من عالىهمّتم دنيا به آخرت بدل مىكنم، معيوب فانى مىدهم و مرغوب باقى مىستانم، اين جاه فانى كه شما بدو مىنازيد زود درگذرد و به عذاب اليم و عقاب عظيم گرفتار گرديد .
سمعان ديگرباره خواست كه سخن گويد هاشم در غضب شده بانگ برمركب زد و گفت اى ناستوده به مجادله آمدهاى يا به مقاتله؟
پس برسمعان حمله كرد و نيزه در نيزه يكديگر افكندند در آخر هاشم نيزه از دست بيفكند و شمشير كشيد روى به سمعان نهاد سمعان حلبى نيزه برسينه هاشم راست كرده بود هاشم پشت شمشير برنيزه او زد نيزه از دستش بيفتاد خواست كه تيغ بركشد هاشم امانش نداد شمشير برقكردار، صاعقه آثار خود را برفرق سرش زد كه تا به خانه زين به دو نيم شد آواز تكبير از سپاه امام حسين برآمد و هاشم در پيش صف عمر سعد بايستاد و گفت : اى عمزاده پدرت سعد وقاص در روز جنگ احد جان فداى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرده تير در روى دشمنان دين مىانداخت و شر اعادى را از آن حضرت دفع مىكرد و پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه او را دعاء مىگفت و پدر من عتبة بن ابى وقاص سنگ برلب و دندان مبارك آن حضرت مىزد و مدد مخالفان مىكرد امروز حالتى عجيب مشاهده مىشود كه تو پسر