از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥١٩ - مبارزه نافع بن هلال بجلى مرادى بين دو لشگر و شهادت آن نامدار صفشكن
همچون شير خشمگين كه از بيشهاى بيرون بيايد ظاهر شد در حالى كه مسلّح بود به نيزه و تيغ و كمان و انبان تير .
مرحوم كاشفى در روضة الشّهداء نوشته : خودى عادى برسر پسرى چون جرم قمر منوّر و مدوّر، به كتف انداخته قنديلى پر تير خدنگ، برميان بسته تيغ جوهردار يمانى، از بيشهزار حصام خيام مثل شير خشمگين از آجام بيرون آمد .
شعر
|
چو دريا دلش برلب آورده كف |
نهنگى به زير اژدهائى به كف |
|
|
تو گفتى كه ابرى درآمد به دشت |
به پولاد آهن برآن پهنه گشت |
مرحوم علّامه مجلسى در بحار و ابن شهرآشوب در مناقب فرمودهاند :
آن جوان هنرمند و آن دلير سعادتمند رو به روى لشگر عمر سعد ايستاد و اين رجز را با آواز بلند خواند :
|
انا الغلام اليمنى البجلى |
دينى على دين حسين و على |
|
|
اضربكم ضرب غلام بطل |
و يختم اللّه بخير املى |
فرد
|
كه من نافعم پور جنگى هلال |
بدين عليّم به آئين آل |
از سپاه روسياه عمر سعد مزاحم بن حريث فرياد بركشيد : اى پسر هلال انا على دين عثمان
نافع فرمود : انت على دين الشيطان، الآن جانت را از تن بيرون مىآورم
شعر
|
بگفت اين برپا و پا زد ركاب |
برانگيخت آتش برآورد آب |
|
|
چنانش به شمشير برفرق زد |
تو گفتى بسر كوه را برق زد |
به يك ضربت كارى آن شيطانپرست را به عثمان رسانيد و تيغ جوهردار خونبار خود را نظر كرد و آفرين گفت