از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٥٤ - اتمام حجت نمودن حضرت با آن قوم شقى و پليد
اى خداوند من منع فرما از ايشان باران رحمت خود را و قحط كن در زمان ايشان مثل آنكه در زمان حضرت يوسف كردى و مسلّط گردان برايشان غلامى از ثقف كه زندگانى را برايشان تلخ گرداند و احدى از ايشان را باقى و زنده نگذارد و به قتل رساند ايشان را در عوض آنكه ما را به قتل رسانيدند .
خداوندا، اين جماعت ما را فريب دادند، به ما دروغ گفتند، ما را خوار و ذليل گردانيدند، توئى پروردگار ما و اعتماد ما برتو است و بسوى تو است زارى و بجانت تو است بازگشت همه ما .
و پس از فراغ از مناجات با حضرت قاضى الحاجات روى مقدّس را بجانب آن ملاعين كرده فرمود :
كجاست عمر بن سعد كه مرا با او كارى است؟
چون آن شقى بداقبال از خواستن آن جناب آگاهى يافت اكراه داشت كه بخدمت آن جناب شرفياب شود، بعد از نزديك شدن آن ملعون به آن جناب حضرت فرمودند :
اى عمر تو مرا به قتل مىرسانى به گمان آنكه حرامزادهاى پسر حرامزاده تو را در ملك رى و بلاد جرجان والى خواهد كرد !!!
اى عمر و اللّه كه تو به آرزوى خود نخواهى رسيد و اين كلام عهدى باشد در ميان من و تو و آنچه مىخواهى و مىتوانى بكن كه هرگز بعد از شهيد كردن من خوشحالى نخواهى ديد نه در دنيا و نه در آخرت و گويا مىبينم سر تو را كه در كوفه به نيزه كردهاند و اطفال آن را بازيچه خود گردانيدهاند .
عمر بن سعد بدعاقبت از شنيدن اين كلام خشمناك گرديد و روى نحس خود را گردانيد و به مكان خويش برگرديد و روى به لشگر خود كرد و گفت :
ما تنتظرون به احملوا باجمعكم انّما هى اكلة واحدة
يعنى انتظار چه مىكشيد جميع لشگر يكدفعه براو حمله كنيد كه او يك لقمه