از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٦٣ - زبانحال جناب مسلم در خانه طوعه
|
صد شكر كه عمر من سرآمد |
پيك اجلم ز در درآمد |
|
|
آسوده شدم ز درد غربت |
كم مىكنم از حضور زحمت |
پسر طوعه يعنى بلال از خواب مرگ برخاست از خانه بيرون رفت، صبر كرد تا ابن زياد جائر برتخت بيدادگرى و بساط ستمگرى نشست و اركان و اعيان هريك آمده و برجاهاى خود قرار گرفتند، سپس خود را ببارگاه رساند و آن وقتى بود كه ابن زياد به حصين بن نمير تميمى سفارش مىكرد كه الآن جارچى در شهر بفرست و بگو جار زند كه هركس از مسلم خبرى بياورد ده هزار در هم به او مىدهم و هركه او را پنهان كند خانهاش را ويران ساخته و صاحب خانه را به قتل مىرسانم .
پسر طوعه كه اين را شنيد برخود بيمناك شد و نويد زر و دينار او را از سوگند و عهدى كه با مادر بسته بود منصرف كرد لذا به روايت مرحوم شيخ مفيد در ارشاد حكايت را به عبد الرحمن بن محمّد اشعث گفت و اظهار كرد كه مسلم در خانه ما است .
عبد الرحمن هم به نزد پدرش محمّد اشعث كه در حضور ابن زياد نشسته بود رفت زير گوشى حكايت مسلم را به پدر گفت .
عبيد اللّه بن زياد از فراست فهميد كه چه مىگويد، با چوبدستى خود اشاره كرد كه برخيز و برو همين ساعت بگير و بياور، ابن زياد اقوام و عشاير او را با وى همراه كرد و چون آن ناپاك مىدانست كه قبائل عرب ننگ دارند از اينكه مسلم در ميان ايشان گرفتار شود ازاينرو از هرقبيله قومى را به كمك پشت سر هم فرستاد بعد از او محمّد اشعث كندى و عبد اللّه سلمى را با هفتاد نفر از قبيله قيس فرستاد و به گفته هروى سپس عمرو بن حريث را با سيصد نفر روانه كرد و بهمين نحو سواره و پياده بطرف خانه طوعه روانه شدند به حدّى كه تعداد آنها را تا هزار و پانصد نفر نوشتهاند و به روايت ابى مخنف ابن زياد دستور داد طوقى از طلا