از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٦٢ - زبانحال جناب مسلم در خانه طوعه
|
بدان اشكى كه شويد نامه پاك |
بدان حسرت كه گردد همره خاك |
|
|
به آهى كز سر شورى برآيد |
به خارى كز سر كورى برآيد |
|
|
به مهر اندود دلهاى كريمان |
به گردآلود سرهاى يتيمان |
|
|
به شبهاى سياه تنگدستان |
به دلهاى سفيد حقّپرستان |
|
|
برآور آرزوئى را كه دارم |
در آن ساعت كه جان را مىسپارم |
|
|
ببينم روى فرزند پيمبر |
فشانم زير پاى شاه خود سر |
بهرصورت جناب حضرت مسلم سلام اللّه عليه تا صبح روز عرفه يعنى نهم ماه ذيحجه به راز و نياز و گريه و زارى مشغول بود و پس از طلوع فجر و به انتها رسيدن شب آخر عمر مبارك آن حضرت نسيم حزن برتمام عالم وزيد و صبح صادق در اين سوگ عظمى و ماتم كبرى گريبان دريد طوعه برخاست آب وضوء آورد تا آن مظلوم غريب وضوء بگيرد و نماز دوگانه يگانهپسند بجا آورد آن زن صالحه و مؤمنه پيش آمد و سلام كرد ديد حضرت مسلم در گوشهاى از حجره سر به زانوى غم گذاشته، عرضه داشت مىدانم شب را نخوابيدهايد چون هروقت از شب كه بيدار شدم و گوش دادم صداى گريه و زارى شما را مىشنيدم .
مسلم فرمود : اوّل شب به خواب رفتم در خواب حضرت مولى الموحدين امير المؤمنين على عليه السّلام را ديدم كه به من فرمودند : الوحا، الوحا، العجل العجل يعنى زود بيا، در آمدن عجله كن اى مادر يقينا امروز، روز آخر عمر من است :