از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٦٠ - گرفتار شدن حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام بدست اوباش كوفه
در اين اثناء پسر طوعه يعنى بلال از پاى منبر ابن زياد فارغ شده روى به خانه آورد و وارد منزل شد مادر را ديد به اطاقى رفت و آمد مىكند و بسيار شاد و مسرور است، پسر گفت :
اى مادر امشب تو را حالى عجيب مشاهده مىكنم در آن اطاق تردد مىكنى آيا خير است؟
طوعه گفت : بلى، خير است .
پسر اصرار كرد كه چرا به آن اطاق رفت و آمد مىكنى؟
طوعه واقع را نمىگفت و از بيان آن انكار مىنمود .
از پسر اصرار و از مادر انكار بالاخره طوعه ديد جز گفتن چارهاى ندارد گفت :
نور ديده مىگويم امّا به كسى نگوئى .
گفت : البته به كسى نخواهم گفت .
طوعه گفت : بگو به ذات اقدس الهى به احدى نمىگويم .
پسر قسمهاى فراوان خورد كه به كسى نمىگويد .
طوعه گفت : نور ديده اين بزرگوار عاليمقدار را كه مىبينى جناب مسلم بن عقيل است پناه به من ضعيفه آورده و من او را در آن خانه نشاندهام و خدمت مىكنم و اجر از خدا مىخواهم .
پسر شنيد و ساكت شد، سر به بستر گذارد .
جناب مسلم بعد از وظائف طاعت و عبادت سر بربستر گذارد راحت نمود، در عالم رؤيا خوابهاى آشفته ديد بيدار شد و نشست از فراق امام عالمين و سلطان كونين و از دورى اهل و عيال و اطفال و از محنت روزگار و جفاى فلك غدّار مىگريست و به زبانحال مىفرمود :