از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٥١ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
به عوض غايب عقوبت كنم، اى مردمان برخود ببخشائيد و برعيال و اطفال خود رحم كنيد، كوفيان كه اين كلمات شنودند خوفى عظيم و هراسى بزرگ بردلهاى ايشان مستولى شد و بنابر عادت قديم خود رسم بىوفائى پيش آوردند و از خدا و رسول او شرم نداشته عهد و پيمان را ناكرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند و روى به منازل خود آورده مسلم را تنها گذاشتند، هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه همه برفتند و با مسلم سى كس و به روايتى ده كس مانده بود، پس مسلم بازگشت و براى اداى نماز به مسجد درآمد و چون نماز گزارده از مسجد بيرون آمد آن جماعت نيز رفته بودند، مسلم حيران بماند و گفت اين چه حال است كه من مشاهده مىكنم و اين چه صورت است كه معاينة مىبينم، دوستان را چه شد كه از راه برتافتند و به قدم بىوفائى در راه عذر و بىمروّتى شتافتند، اى دريغ كه كوفيان از روش راستى به هزار مرحله دورند و از سلوك منهج مهر و وفا بهمه روى ملول و نفور
|
اندر اوّل خودنمائى مىكنند |
و اندر آخر بىوفائى مىكنند |
|
|
چون چنين جلدند در بيگانگى |
پس چرا آن آشنائى مىكنند |
پس مسلم سوار شد بدان نيّت كه از كوفه بيرون رود، ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به وى رسيد و گفت :
ايّها السّيّد به كجا مىروى؟
گفت : از كوفه بيرون مىروم تا در جائى استقامت كنم، باشد كه جمعى از بيعتيان به من پيوندند، سعيد بن احنف گفت :
زينهار، زينهار كه همه دروازهها را فروگرفتهاند و راهداران برسر راهها نشسته تو را مىطلبند .
مسلم گفت : پس چه كنم؟
گفت : همراه من بيا تا تو را جائى برم كه در پناه گيرند، پس مسلم را بياورد تا بر