إيضاح الكفاية - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢١١ - اقسام تعلق نهى به عبادت
و أمّا النّهي عن العبادة لاجل أحد هذه الامور، فحاله حال النّهي عن أحدها ان كان من قبيل الوصف بحال المتعلّق، و بعبارة أخرى كان النّهي عنها بالعرض(١).
نفس صلات است زيرا «امتناعى» قائل به سرايت است و مىگويد امر از متعلّق خودش به متعلّق نهى سرايت مىكند- و بالعكس- و چون ما جانب نهى را بر امر مقدّم داشتيم، كأنّ نهى از عنوان غصب بهعنوان صلات سرايت كرده پس نماز، منهى عنه هست و در نتيجه، جزء بحث فعلى ما هست و اگر كسى قائل به «اقتضا» شد، نماز در دار غصبى طبق مبناى مذكور، محكوم به بطلان است.
(١)مصنّف رحمه اللّه در عبارت مذكور [١] به بيان دو قسم ديگر اشاره نموده كه نتيجه آن دو قسم هم به بعضى از اقسام پنجگانه قبل برگشت مىكند امّا صورت نهيش با آنها متفاوت است كه ما از آن دو، به قسم ششم و هفتم تعبير مىكنيم.
٦گاهى نهى صورتا به نفس عبادت متعلّق مىشود امّا در حقيقت، جزء [٢] عبادت، منهى عنه است در مثال «لا تصل فى الحرير» [٣] نهى به حسب ظاهر عبارت به صلات متعلّق شده امّا حقيقتا مقصود مولا عدم ساتريّت حرير است پس گاهى به حسب ظاهر، نهى به نفس عبادت تعلّق مىگيرد [٤] امّا واقعا نهى به جزء يا شرط يا وصف متعلّق شده [٥].
[١]«حاصل كلام آنكه ما ذكرنا سابقا حال نهى متعلق به (نفس) جزء و شرط و وصف بود امّا اگر نهى متعلّق شود به عبادت به اعتبار يكى از اين مذكورات مثل اينكه: (لا تصل و انت تقرأ العزائم او لبست الحرير او لا تصل فى مكان المغصوب) پس اين بر دو قسم است ...» ر. ك: شرح كفاية الاصول مرحوم حاج شيخ عبد الكريم خوئينى ٢/ ٧٧.
[٢]يا شرط- يا وصف- عبادت، منهى عنه است.
[٣]بنا بر اينكه نهيش ارشادى نباشد.
[٤]يعنى: نهى از نفس عبادت، بالعرض و المجاز است.
[٥]از قبيل وصف به حال متعلّق و مانند «زيد ابوه قائم» مىباشد كه قيام، مربوط به پدر زيد است نه خود زيد.