تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥٨٥
را تعظيم نمايد، دهان خويش را از كلام، و شكم خويش را از طعام منع كند، و نفس خود را به روزه داشتن و به عبادت ايستادن، صاف و خالص گرداند. صحابه عرض كردند كه:
يا رسول اللَّه! پدران و مادران ما فداى تو باد! اين گروه، دوستان خدايند؟ فرمود: به درستى كه دوستان خدا خاموش شدند و خاموشى ايشان، ذكر بود، و نظر كردند و نظر ايشان، پند و عبرت بود، و سخن گفتند و سخن ايشان، حكمت بود، و راه رفتند و راه رفتن ايشان در ميان مردمان، بركت بود. اگر اجلها كه برايشان نوشته شده، نمىبود، روحهاى ايشان در تنهاى ايشان قرار و آرام نمىگرفت، به جهت ترسيدن از عذاب و شوق داشتن به سوى ثواب».
٢٣٠٥/ ٢٦. از او، از بعضى از اصحاب خويش كه از اهل عراقاند روايت است كه آن را مرفوع ساخته و گفته است كه: حضرت حسن بن على عليهما السلام مردم را خطبه كرد و فرمود كه:
«اى گروه مردمان! من شما را خبر مىدهم از حال برادرى كه داشتم و در چشم من از همه مردمان بزرگتر بود، و سرّ آنچه او را در چشم من بزرگ گردانيده بود اين بود كه، دنيا در چشمش كوچك بود، و از سلطنت شكم خويش بيرون بود و شكم بر او تسلّطى نداشت؛ پس آنچه را كه نمىيافت، خواهش نمىنمود، و چون مىيافت، پُر نمىخورد، و از سلطنت فرج خويش نيز خارج بود كه عقل و رأيش به جهت آن سبك نمىشد، و از سلطنت جهالت نيز بيرون بود و دست خويش را نمىكشيد، مگر بر كسى كه بر او اعتماد داشت به جهت منفعتى، و چنان بود كه آرزوى چيزى نمىنمود و خشم نمىگرفت و ملول و غمگين نمىشد، و در بيشتر روزگار خويش به غايت خاموش بود، و چون سخن مىگفت، بر همه سخن گويندگان پيشى مىگرفت و غالب مىشد، و در ستيزه داخل نمىشد و در دعوى مشاركت نمىكرد، و حجّتى را نمىآورد تا [آنگاه كه] حاكمى را ببيند، و از برادران خود غافل نمىشد و خود را به چيزى تخصيص نمىداد كه ايشان با او شريك نباشند، و ضعيف و ناتوان بود كه مردم او را ضعيف مىشمردند، و چون پاى جِدّ و حقيقت در ميان مىآمد، شيرى بود درنده، و كسى را ملامت نمىكرد در آنچه عذر و بهانه در مثل آن وقوع به هم مىرسانيد، تا آنكه عذر خواستن را ببيند، و آنچه مىگفت، مىكرد، و چيزى چند مىكرد كه نمىگفت، و چون دو امر بر او وارد مىشد كه لا محاله [/ ناگزير] بايست كه يكى را به عمل آورد، و ديگرى را وا گذارد، و نمىدانست كه كدام يك از آنها بهتر است، نظر مىكرد به آنچه هوا و هوس نفس نزديكتر بود از آنها، پس آن را مخالفت مىكرد، و عادتش اين بود كه از دردى نمىناليد