تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٤١١
پس چيست آنچه از تو مىبينم، از آن زمان كه مهاجرت كردى و از دين من بيرون رفتى، و در ملّت حنيفيّه كه دين اسلام است داخل شدى؟ گفتم كه: مردى از فرزندان پيغمبر ما مرا به اين امر فرمود. مادرم گفت كه: اين مرد پيغمبر است؟ گفتم: نه، وليكن پسر پيغمبر است. گفت كه: اى فرزند عزيز من! اينك پيغمبر است؛ زيرا كه اينها وصيّتهاى پيغمبران است. گفتم كه:
اى مادر من! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نخواهد بود، وليكن آن حضرت پسر پيغمبر است.
مادرم گفت كه: اى فرزند عزيز من! دين تو از هر دينى بهتر است، آن را بر من عرضه كن؛ پس من آن را بر مادرم عرضه كردم و مادرم در دين اسلام داخل شد، و او را تعليم دادم كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا كه آخر نمازها است به جا آورد. و در همان شب او را عارضهاى روى داد و ناخوش شد؛ پس گفت كه: اى فرزند عزيز من! آنچه را كه به من تعليم دادى بر من اعاده كن و دو مرتبه بگو؛ پس من آن را بر مادرم اعاده كردم، و به آن اقرار نمود و وفات كرد، و در هنگامى كه صبح كرد، مسلمانان كسانى بودند كه او را غسل دادند، و من كسى بودم كه بر او نماز كردم و در قبرش فرود آمدم.
٢٠١٨/ ١٢. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از على بن حكم و چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از احمد بن ابىعبداللَّه، از اسماعيل بن مهران و هر دو، از سيف بن عميره، از عبداللَّه بن مسكان، از عمّار بن حيّان كه گفت: امام جعفر صادق عليه السلام را خبر دادم به نيكى پسرم اسماعيل. به من فرمود كه: «هر آينه او را دوست مىداشتم و دوستيم به او زياد شد. به درستى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهر رضاعى داشت، و به خدمت آن حضرت آمد.
چون پيغمبر به خواهر خود نظر كرد، به ديدنش شاد و خوشحال شد، و لحاف خود را از برايش گسترد و او را بر بالاى آن لحاف نشانيد. بعد از آن شروع فرمود كه با او حديث مىكرد و سخن مىگفت و در رويش مىخنديد. بعد از مدّتى آن زن برخاست و رفت و برادرش آمد؛ پس پيغمبر آن تعارف و نوازشى كه با خواهر كرده بود، با برادر نكرد. به آن حضرت عرض شد كه: يا رسول اللَّه! با خواهرش نوازشى كردى كه با او نكردى، با آنكه او مرد است.
فرمود: زيرا كه خواهرش به پدر و مادرش از او نيكوكارتر بود».
٢٠١٩/ ١٣. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از على بن حكم، از سيف بن عميره، از عبداللَّه بن مسكان، از ابراهيم بن شعيب روايت كرده است كه گفت: به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كردم كه: پدرم بسيار پير و ناتوان شده است، و چون كارى را اراده