تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٨٩
پدرش، و هر دو، از يحيى بن مبارك، از عبداللَّه بن جبله، از معاوية بن وهب، از امام جعفر صادق عليه السلام كه فرمود: «هر كه سه چيز به او عطا شود، از سه چيز ممنوع و محروم نشود.
هر كه دعا به او عطا شود و توفيق دعا كردن بيابد، اجابت به او عطا شود، و خدا دعايش را مستجاب گرداند. و هر كه شكر به او عطا شود و توفيق شكرگذارى يابد، زياده به او عطا شود. و هر كه توكّل به او عطا شود، كفايت به او عطا شود و خدا مهمّات او را كفايت فرمايد».
بعد از آن فرمود كه: «آيا كتاب خداى عز و جل را تلاوت كردهاى كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»[١] و فرموده: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»[٢]؛ يعنى: «هر آينه اگر شكر كنيد، البتّه نعمت شما را مىافزايم». و فرموده كه: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»[٣]؛ «يعنى: مرا بخوانيد، تا اجابت كنم شما را».
١٥٩٧/ ٧. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از ابوعلى، از محمد بن حسن، از حسين بن راشد، از حسين بن علوان روايت كرده است كه گفت: در مجلسى بوديم كه در آن علم را طلب مىنموديم، و در بعضى از سفرها، خرجى من تمام شد. بعضى از رفقاى ما به من گفت كه: به كى اميدوارى دارى، از براى چاره آنچه بر تو فرود آمده است؟ گفتم كه: به فلانى اميدوارى دارم. گفت: به خدا سوگند كه در اين هنگام حاجتت را برنمىآورد و تو را به اميد نمىرساند و مطلوب تو را روا نمىگرداند. گفتم: خدا تو را رحمت كند، تو چه مىدانى؟ و اين را از كجا مىگويى؟ گفت كه: امام جعفر صادق عليه السلام مرا حديث فرمود كه: «در بعضى از كتابهاى آسمانى خوانده است كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد كه: سوگند ياد مىكنم به عزّت و جلال و بزرگوارى و بلندى كه بر عرش خويش دارم، كه اميدِ هر صاحبِ اميدى را كه به غيرِ من از مردمان دارد، قطع كنم به نوميدى. و هر آينه او را جامه خوارى بپوشانم در نزد مردمان، و او را از قرب خويش دور كنم و در ناحيهاى اندازم، و او را از فضل (يا وصل) خويش دور گردانم. آيا در سختىها به غير من اميدوارى دارد؟ با آنكه سختىها در دست قدرت من است، غيرِ مرا اميد دارد؟ و به فكر، در غيرِ مرا مىكوبد؟ و حال آنكه كليد همه درها به دست من است، و همه آن درها بسته و درِ من گشوده است از براى هر كه مرا بخواند؛ پس كيست آنكه به من اميدوارى داشته از براى دفع مصيبتها كه به او رسيده، و من او را
[١]. طلاق، ٣.
[٢]. إبراهيم، ٧.
[٣]. غافر، ٦٠.