تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٤٨١
مىگويد كه: تو كيستى؟ مىگويد كه: منم آن سرورى كه تو آن را بر برادر مؤمن خود داخل كردى در دار دنيا، خداى عز و جل مرا از آن آفريده كه تو را بشارت دهم».
٢١٣٦/ ٩. محمد بن يحيى، از محمد بن احمد، از سيّارى، از محمد بن جمهور روايت كرده است كه گفت: نجاشى كه مردى است از دهقانان و كدخدايان، عامل ديوان بود كه بر اهواز و فارس گماشته بود. بعضى از كاركنانش به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كرد كه: در ديوان نجاشى بر من خراجى هست- و خراج، به فتح خاء، حاصل ملكى است كه به پادشاهان دهند- و نجاشى مؤمن است كه به طاعت تو ديندارى مىكند و به امامت تو اعتقاد دارد؛ پس اگر صلاح دانى كه در باب من نامهاى به او بنويسى، بسيار لطف فرمودهاى. راوى مىگويد كه: حضرت صادق به نجاشى نوشت كه: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؛ برادرت را شاد گردان تا خدا تو را شاد گرداند». راوى مىگويد كه: پس در هنگامى كه نامه حضرت بر نجاشى وارد شد، صاحب نامه بر او داخل شد و او در مجلس خود نشسته بود. و چون مجلس خلوت شد نامه مبارك را به نجاشى داد و گفت كه: اينك نامه امام جعفر صادق عليه السلام است؛ پس نجاشى نامه را بوسيد و آن را بر چشمهاى خود گذاشت و به صاحب نامه گفت كه: چه حاجت دارى؟
گفت كه: بر من خراجى است در ديوان تو. نجاشى با او گفت كه: دادنى تو چه قدر مىشود؟
گفت كه: ده هزار درم؛ پس نجاشى نويسنده خود را طلبيد و او را امر فرمود كه ده هزار درم به نيابت او بدهد. بعد از آن، او را از آن مبلغ خلاص كرد و اسمش را از دفتر بيرون كرد و نويسنده را امر فرمود كه همين ده هزار درم را در سال آينده از برايش ثابت دارد. بعد از آن به صاحب نامه گفت كه: آيا تو را شاد گردانيدم؟ گفت: آرى، فداى تو گردم! پس امر كرد كه يك اسب و يك كنيز و غلامى به او دهند، و امر كرد كه يك صندوق از جامه نيز به او دهند. و در هر يك از آنها كه به او مىداد مىگفت كه: آيا تو را شاد گردانيدم؟ و او مىگفت: آرى، فداى تو گردم! و در هر مرتبه كه مىگفت: آرى، از برايش زياد مىكرد تا آن كه فارغ گرديد. بعد از آن با وى گفت كه: بردار فرش اين حجره را كه من در آن نشسته بودم در هنگامى كه به من تسليم كردى نامه آقاى مرا- كه آن نامه را در آن به من دادى-، و حوائج خود را به من خبر ده و هر مطلبى كه دارى به من برسان.
راوى مىگويد كه: آن مرد چنين كرد و هر مطلبى كه به نجاشى داشت برمىآورد. و آن مرد بعد از آن بيرون آمد و به خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و آن حضرت را به اين قصّه خبر