تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٥
محمد باقر عليه السلام كه مى فرمود: «چون خداى عز و جل فرزندان آدم عليه السلام را از پشت او بيرون آورد، تا از ايشان پيمان گيرد از براى خود به پروردگارى، و از براى هر پيغمبرى به پيغمبرى، اوّل كسى كه از برايش، بر ايشان پيمان گرفت به اقرار كردن به پيغمبرى او، محمد صلى الله عليه و آله بود. بعد از آن، خداى عز و جل به آدم فرمود: بنگر كه چه مىبينى؟ آدم عليه السلام به سوى ذرّيّه خويش نظر نمود، در حالى كه ايشان چون مورچگان بودند و آسمان را پر كرده بودند. آدم عليه السلام عرض كرد: اى پروردگار! چه بسيارند ذرّيّه من، و از براى [چه] كارى ايشان را آفريدهاى؟ پس به فرا گرفتن خويش پيمان را بر ايشان همه، از ايشان چه اراده دارى؟
خداى تعالى فرمود: مرا پرستش كنند و با من چيزى را شريك نگردانند، و به پيغمبران من ايمان آوردند و ايشان را پيروى نمايند.
آدم عرض كرد: اى پروردگار! پس مرا چه مىشود كه بعضى از اين مورچگان را از بعضى بزرگتر مىبينم، و بعضى ازايشان را نور بسيارى هست، و بعضى ازايشان را نورى است اندك، و بعضى ازايشان را هيچ نور نيست!
خداى عز و جل فرمود: همچنين ايشان را آفريدم، تا ايشان را در همه حالتها كه دارند، بيازمايم.
آدم عليه السلام عرض كرد: اى پروردگار! مرا رخصت مىدهى در سخن گفتن، تا سخن بگويم.
خداى عز و جل فرمود: سخن بگو كه روح تو از روح من است يعنى چيز لطيف شريفى است كه من آن را به خود نسبت دادهام)، و سرشت و مزاج تو خلاف هميشه بودن من است.
آدم عليه السلام عرض كرد: اى پروردگار! اگر ايشان را آفريده بودى بر يك كالبد و يك اندازه و يك مزاج و يك آفرينش و يك رنگ و يك عمر و روزىهاى برابر، پارهاى از ايشان بر پارهاى ستم نمىكرد، و در ميان ايشان تحاسد و تباغض و اختلاف در چيزى از چيزها نبود، و چنان نبود كه با هم حسد برند و بدخواه يكديگر باشند، و با هم دشمنى كنند و در امور با هم موافقت نداشته باشند.
خداى عز و جل فرمود: اى آدم! به روح من گويا شدى و سخن گفتى، و به ضعف مزاج و سرشت خويش، مشقّت و زحمت دانستن آنچه تو را به آن هيچ دانشى نيست، بر خود گذاشتى. و منم آفريننده بسيار دانا كه به علم خويش، در ميان آفريدن ايشان مخالفت قرار دادم، و به خواست من، فرمان من در ايشان جارى مىشود، و به سوى تدبير و تقدير من