تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٥١
پس عيسى عليه السلام پروردگار خويش را خواند». حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «از هوا ندايى به او رسيد كه ايشان را آواز ده؛ پس عيسى عليه السلام در شب برخاست و بر بلندى و تلى از آن زمين ايستاد، و فرمود كه: اى اهل اين ده! پس جوابدهندهاى از ايشان آن حضرت را جواب داد كه: لبيّك، يا روح اللَّه و كلمهى آن جناب! حضرت فرمود: واى بر شما! اعمال شما چه بود؟
عرض كرد كه: پرستش طاغوت، و دوستى دنيا با ترس كم، و آرزوى دور و دراز، و غفلت و بىخبرى در لهو و لعب.
عيسى فرمود كه: دوستى شما با دنيا چگونه بود؟ عرض كرد كه: مانند دوستى كودك با مادرش. چون به ما رو مىآورد، شاد و خوشحال مىشديم و چون رو از ما مىگردانيد و پشت مىكرد، مىگريستيم و اندوهناك مىگشتيم. فرمود كه: پرستش شما از براى طاغوت چگونه بود؟ عرض كرد كه: فرمانبردارى از براى صاحبان معاصى.
فرمود كه: عاقبت كار شما چگونه بود؟ عرض كرد كه: شب، با عافيت غنوديم و صبح كرديم و در هاويه بوديم. فرمود كه: هاويه چيست؟ عرض كرد كه: سجّين. فرمود كه: سجّين چيست؟ عرض كرد كه: كوهها است از آتش كه بر ما افروخته مىشود، تا روز قيامت. فرمود كه: شما چه گفتيد و به شما چه گفته شد؟ عرض كرد كه: گفتيم: ما را به سوى دنيا برگردان تا در آن زهد ورزيم. به ما گفته شد كه: دروغ گفتيد. فرمود: واى بر تو! چگونه است كه غير از تو از ميان ايشان كسى با من سخن نمىگويد؟ عرض كرد كه: يا روح اللَّه! به درستى كه ايشان را لجام كردهاند به لجامهايى از آتش، كه در دست فرشتگان غلاظ و شداد است، كه در نهايت درشتى و سختىاند. و به درستى كه من در ميانه ايشان بودم و از ايشان نبودم؛ پس چون عذاب خدا فرود آمد، مرا با ايشان فرا گرفت، و من بر كنار دوزخ به مويى آويختهام. نمىدانم كه آيا در آن نگونسار مىشوم، يا از آن نجات مىيابم.
پس حضرت عيسى به سوى حواريّان التفات نمود و فرمود كه: اى دوستان خدا! خوردن نان خشك با نمك بلغور[١]، و خوابيدن بر روى خاك يا مزبلهها- بنابر اختلاف نسخ كافى-، خيرى است فراوان، با عافيت دنيا و آخرت».
٢٥٩٧/ ١٢. على بن ابراهيم، از پدرش، از ابن ابى عمير، از هشام بن سالم، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «خدا درى را از امور دنيا بر بندهاى نگشود، مگر آنكه بر او از حرص، درى مثل آن را گشوده است».
٢٥٩٨/ ١٣. على بن ابراهيم، از پدرش، از قاسم بن محمد، از منقرى، از حفص بن غياث،
[١]. به هر چيز درهم شكسته و كم ارزش بلغور مىگويند.