تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٣
و به درستى كه اينك؛ يعنى على، اميرمؤمنان است. گفتند: آرى».[١]
تتمّه حديث آنكه، حضرت مىفرمايد: «پس پيغمبرى از براى ايشان ثابت شد، و خدا پيمان را از پيغمبران اولوا العزم گرفت و فرمود: منم پروردگار شما، و محمد رسول من است، و على اميرمؤمنان است، و اوصياى آن حضرت عليهم السلام بعد از او واليان امر مناند، و خزينهداران علم من. و فرمود: مهدى چنان است كه به واسطه او دين خويش را يارى مىكنم، و دولت خود را به او ظاهر مىگردانم، و به او از دشمنان خويش انتقام مىكشم، و به او از روى طوع و رغبت و ناخوشى و كراهت معبود مىشوم، كه مردم خواهى نخواهى مرا عبادت مىكنند. پيغمبران اولوا العزم عرض كردند كه: اى پروردگار! اقرار كرديم و گواه شديم، و آدم انكار نكرد و اقرار ننمود؛ پس عزيمت از براى اين پنج تن؛ يعنى محمد و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام در باب حضرت مهدى ثابت شد، و آدم را عزمى بر اقرار به آن نبود و به آن دلى نبست. و اين است معنى قول خداى عز و جل كه مىفرمايد: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»[٢]. حضرت فرمود: «جز اين نيست كه مراد از نسيان و فراموشى، ترك و وا گذاشتن است.
بعد از آن آتشى را امر فرمودتا زبانه كشيد، و به اصحاب دست چپ فرمود: در آن داخل شويد، و ايشان، از آن ترسيدند و داخل نشدند. و به اصحاب دست راست فرمود: داخل آن شويد؛ پس ايشان در آن آتش داخل شدند، و بر ايشان سرد و سلامت گرديد. بعد از آن، اصحاب دست چپ عرض كردند كه: اى پروردگار! از لغزش ما بگذر. فرمود: از لغزش شما گذشتم، برويد و داخل آتش شويد. باز ايشان از آن ترسيدند و داخل نشدند؛ پس طاعت و ولايت و معصيت در آنجا ثابت شد».
١٤٦٠/ ٢. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد و على بن ابراهيم، از پدرش، از حسن بن محبوب، از هشام بن سالم، از حبيب سجستانى روايت كردهاند كه گفت: شنيدم از امام
[١]. و در باب نادرى كه پيش از باب آيات ولايت است، از حديث آخر آن چنان مفهوم مىشد كه اين قول از قرآن باشد، و نظم آيه شريفه به طريقهاى باشد كه ترجمه آن مذكور شد. و از اينجا چنين استنباط مىشود كه در قرآن چنان نباشد، چنانچه پوشيده نيست، با آنكه در اينجا در هر يك از دو فقره رسالت و امارت، لفظ« هذا» كه به اينك ترجمه شد، موجود است، و در آنجا مفقود بود، و معصوم مراد خود را بهتر مىداند، با آن كه هرگاه كسى مرتكب خلاف ظاهرى گردد، به جهت ظهور قرينه و امثال،[ اگر] اين را حمل كند بر تأويل، اصلًا سخنى[ و اشكالى] وارد نمىآيد.( مترجم)
[٢]. طه، ١١٥.