تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٩١
در نزد آنها قطع كردهام و اميدش را نااميد نمودهام؟ و كيست آنكه مرا اميد داشته به جهت امر عظيمى، و من اميد او را از خويش بريدهام؟ آرزوهاى بندگان خويش را در نزد خويش نگاه داشتهام، پس به حفظ من راضى نشدند. و آسمانهاى خويش را پر كردهام از فرشتگانى كه به تسبيح و تنزيه من، ملال به هم نمىرسانند. و ايشان را امر كردهام كه درهاى ميان من و بندگان مرا نبندند؛ پس ايشان بر قول من اعتماد نكردند. آيا آنكه مصيبتى از مصيبتهاى من به او رسيده و درِ او را كوبيده، نمىداند كه كسى غير از من نمىتواند كه آن را برطرف كند؟ و آن را مالك نمىشود، مگر بعد از رخصت من؟ پس مرا چه مىشود، كه او را چنان مىبينم كه از من غفلت دارد؟ به جود و بخشش خود به او عطا كردم، آنچه را كه از من نخواست، بعد از آن، آن را از دستش گرفتم، و باز گردانيدن آن را از من نخواست و از غير من خواست. آيا مرا چنان مىبينيد كه به عطا ابتدا مىكنم پيش از خواهش، بعد از آن، از من خواهش مىشود و سائلِ خود را اجابت نمىكنم؟ آيا بخيلم من، كه بندهاى من را بخيل يابد يا نسبت به بخل دهد؟ يا جود و كرم از براى من ثابت نيست؟ يا عفو و رحمت به دست من نيست؟ يا من محلِّ آرزوها نيستم، كه همه اميدها در ساحت عزّت و قدرت من فرود آيد؟ پس كى غير از من آنها را قطع مىكند؟ آيا اميدواران نمىترسند كه به غير من اميدوارى دارند؟! پس اگر همه اهل آسمانها و اهل زمين من، اميدوارى داشته باشند، و هر يك از ايشان را، مثل آنچه همه ايشان اميدوارى دارند عطا كنم، از ملك و پادشاهى من، مانند عضوى از اعضاى مورچهاى كم نشود. و چگونه ملك و مملكتى كه من قيّم آنم كم شود؛ پس زهى سختى از براى آنها كه از رحمت من نوميدند، و زهى شدّت از براى كسى كه مرا نافرمانى كند و از من و عذاب من غافل باشد و نترسد».
١٥٩٨/ ٨. محمد بن يحيى، از محمد بن حسن، از بعضى از اصحاب ما، از عيّاد بن يعقوب رواجنى، از سعيد بن عبدالرحمان روايت كرده است كه گفت: با موسى بن عبداللَّه در يَنْبع بوديم. و در بعضى از سفرها خرجى من تمام شد. بعضى از فرزندان امام حسين عليه السلام به من گفت: كه را اميدوارى دارى، از براى آنچه بر تو فرود آمده است؟ گفتم: موسى بن عبداللَّه.
گفت: در اين هنگام، حاجتت روا نمىشود، و مطلوبت برآورده نمىشود. گفتم كه: اينكه مىگويى، چرا؟ گفت: زيرا كه در بعضى از كتابهاى پدرانم يافتم كه خداى عز و جل مىفرمايد: و مثل حديث گذشته را ذكر كرد. گفتم: اى فرزند رسول خدا! اين را بگو تا بنويسم؛ پس او