تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٧٥
چگونه به آن ميل مىكند؟! و سزاوار است كسى را كه از جانب خدا دانسته و فهميده باشد[١] كه خدا را در آنچه مقدّر نموده و حكم به امضاى آن فرمود، متّهم نسازد و آن جناب را در روزى دادن خويش كاهل نشمارد»، (و چنان گمان نكند كه دير كرده [است]).
به آن حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم! مىخواهم كه اين را بنويسم. راوى مىگويد: به خدا سوگند كه حضرت، دست خويش را به دوات زد تا آن را در پيش روى من گذارد، و من دست مباركش را گرفتم و آن را بوسه دادم و دوات را فرا گرفتم و اين را نوشتم.
١٥٧٦/ ١٠. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد، از على بن حكم، از عبدالرحمان عرزمى، از پدرش، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «قنبر، غلام على، على عليه السلام را دوست مىداشت؛ دوستى سختى. و هرگاه على عليه السلام بيرون مىرفت، شمشير برمىداشت و از پى آن حضرت بيرون مىآمد؛ پس در شبى از شبها، حضرت، او را ديد. فرمود كه:
«اى قنبر! تو را چه مىشود؟ و چه كار دارى كه بيرون آمدهاى؟ عرض كرد: آمدهام كه در پشت سرت راه روم- يا اميرالمؤمنين- كه مبادا به تو آسيبى برسد. فرمود: رحمت بر تو! آيا مرا از اهل آسمان حراست مىكنى يا از اهل زمين؟ عرض كرد: نه. بلكه مىخواهم تو را حراست كنم از اهل زمين. فرمود كه: اهل زمين نمىتوانند به من ضررى برسانند، مگر به رخصت خدا، كه از آسمان آمده باشد. برگرد. پس قنبر برگشت».
١٥٧٧/ ١١. على بن ابراهيم، از محمد بن عيسى، از يونس، از آنكه او را ذكر كرده، روايت كرده است كه گفت: به حضرت امام رضا عليه السلام عرض شد كه: تو به اين سخن- يعنى امر امامت- تكلّم مىكنى، با آنكه از شمشير بنىعبّاس خون مىچكد؟ فرمود كه: «خدا را رودخانهاى است از طلا كه آن را به ضعيفترين خلق خويش كه مورچه است، حمايت فرموده و نگاهدارى نموده، كه اگر شتران نر قوى آن را قصد كنند، به آن نمىرسند».
باب در بيان رضا و خشنودى به قضاى خدا
٣١. باب در بيان رضا و خشنودى به قضاى خدا
١٥٧٨/ ١. على بن ابراهيم، از پدرش، از ابنابىعمير، از جميل بن صالح، از بعضى از پيران پسران نجاشى[٢]، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «سرِ طاعت
[١]. يعنى معرفت خويش را از خدا گرفته و به بصيرت رسيده است.
[٢]. يعنى يكى از آموزگاران فرزندان نجاشى.