تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٧٣
داشته باشد، دندانش نمىخندد[١]، و هر كه يقين به حساب روز قيامت داشته باشد، دلش شاد نمىگردد، و هر كه يقين به قدر و قضاى خدا داشته باشد، از غير خدا نمىترسد».
١٥٧٣/ ٧. از او، از على بن حكم، از صفوان جمّال، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه فرمود: «اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمود كه: هيچ بندهاى مزه ايمان را نمىيابد، تا آنكه بداند كه آن چه به او رسيده، چنان نبود كه از او درگذرد، و آنچه از او درگذشته، چنان نبود كه به او برسد، و تا آن كه بداند كه ضرر رساننده و نفعبخشنده، خداى عز و جل است و غير از او قدرت بر نفع و ضرر ندارد».
١٥٧٤/ ٨. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از وشّاء، از عبداللَّه بن سنان، از ابوحمزه، از سعيد بن قيس همدانى روايت كرده است كه گفت: روزى در هنگام جنگ، نظر كردم به سوى مردى كه دو جامه- يعنى پيراهن و زيرجامه- پوشيده بود و غير از آن در بَرَش چيزى نبود. اسب خويش را پيش راندم. ناگاه ديدم كه اميرالمؤمنين عليه السلام است. عرض كردم كه: يا اميرالمؤمنين! در مثل اين موضع (چنين جايى كه اين قدر دشمن جمع شدهاند و همه قصد تو دارند)، با چنين لباسى مىايستى؟ فرمود: «آرى، اى سعيد بن قيس! به درستى كه هيچ بندهاى نيست، مگر آنكه او را از جانب خداى عز و جل حافظ و نگهبانى هست، و كسى هست كه او را نگاه مىدارد، و با او دو فرشتهاند كه او را محافظت مىكنند، از آنكه از سر كوهى بيفتد يا در چاهى واقع شود، و البته در هنگامى كه قضاى خدا فرود آيد و اجلش برسد، در ميان او چيزى مانع نشوند؛ بلكه او را به هر بلايى واگذارند».
١٥٧٥/ ٩. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از على بن اسباط روايت كرده است كه گفت: شنيدم از ابوالحسن، حضرت امام رضا عليه السلام، كه مىفرمود: «در آن گنجى كه خداى عز و جل فرموده است كه: «وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما»[٢] اين فقرات بود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. تعجّب است از براى كسى كه يقين به مرگ دارد، چگونه شاد مىشود؟! و تعجّب است از براى كسى كه يقين به قضا و قدر دارد، چگونه اندوه مىخورد؟! و تعجّب است از براى كسى كه دنيا و اختلاف آن را با اهل خويش مىبيند، و مىبيند كه هر دم ايشان را به روزى مىنشاند،
[١]. يعنى آن قدر شديد نمىخندد كه دندانهايش پيدا شود، بلكه به لبخند بسنده مىكند.
[٢]. كهف، ٨٢.