تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٤١
من فلانىام. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بساز و جامه خويش را بپوش و بيا با هم برويم به مسجد تا نماز كنيم». حضرت فرمود: «آن نومسلمان وضو ساخت و جامهاش را پوشيد و بيرون آمد و با همسايه همراه شد». و فرمود: «به مسجد آمدند و آنچه خدا مىخواست نماز كردند. بعد از آن نماز صبح را به جا آوردند و ماندند تا صبح روشن شد و داخل روز شدند.
آنكه پيش از آن ترسا بود، برخاست و مىخواست كه به منزل خود رود. مرد همسايه گفت:
به كجا مىروى؟ روز كوتاه است و زمانى كه ميان تو و ظهر است كم است». حضرت فرمود:
«پس با او نشست تا نماز ظهر را به جا آورد. بعد از آن گفت: زمانى كه در ميانه ظهر و عصر است كم است، و او را نگاه داشت تا نماز عصر را به جا آورد». فرمود: «پس برخاست و خواست كه به منزل خويش برگردد. همسايه به او گفت: اينك آخر روز است و كمتر از اوّل آن است، و او را نگاه داشت تا نماز مغرب را به جا آورد. بعد از آن خواست كه به منزل خويش برگردد. گفت: جز اين نيست كه يك نماز ديگر باقى مانده». فرمود: «ماند تا نماز خفتن را كه آخر نمازها است به جا آورد. بعد از آن از هم جدا شدند. و چون سحر كوچكى شد نزديك به صبح، بر در خانه آن نومسلمان آمد و در زد و گفت: منم فلانى. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بساز و جامهات را بپوش و بيرون آى و نماز كن. در جواب گفت: از براى اين دين، كسى را طلب كن كه از من فارغتر باشد و به قدر من شغل نداشته باشد؛ چرا كه، من انسانى گدا و بيچارهام و عيال بسيارى دارم كه بايد بار ايشان را بكشم» پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: «او را در چيزى داخل كرد كه او را از آن بيرون برد»، يا فرمود: «او را در مثل اين عبادت داخل كرد و او را از مثل اين دين بيرون برد».
باب ديگر از قبيل باب سابق
٢١. باب ديگر از قبيل باب سابق
١٥٣٢/ ١. احمد بن محمد، از حسن بن موسى، از احمد بن عمر، از يحيى بن ابان، از شهاب روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود: «اگر مردم مىدانستند كه خداى- تبارك و تعالى- اين خلق را چگونه آفريد، هيچكس كسى را ملامت و سرزنش نمىنمود». عرض كردم: خدا تو را با صلاح آورده، اين امر چگونه بوده است؟
فرمود: «خداى- تبارك و تعالى- ايمان را چند جزء آفريد و آن جزءها را به چهل و نه