دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥٥ - ٣/ ٢ خبرهاى غيبى در باره حقوق مالى
هزار دينار در يك كيسه و چند جامهدان تيرهرنگ به من داد كه نمىدانستم در آنها چيست. سپس احمد به من گفت: اينها را با خودت ببر و جز با دليل [بر امامت گيرنده]، تحويل نده.
من، آن مال و چند جامهدان را گرفتم و چون وارد بغداد شدم، اهتمامى جز كاوش در باره كسى كه به نيابت او اشاره شده است، نداشتم. به من گفته شد:
اين جا مردى به نام باقطانى است كه ادّعاى نيابت دارد و مردى ديگر به نام اسحاق احمر است كه او نيز ادّعاى نيابت مىكند و مردى هم به نام ابو جعفر عَمرى كه او نيز چنين ادّعايى دارد.
من از باقطانى آغاز كردم. پيش او رفتم و او را پيرمردى جذّاب و باشخصيت و خوشپوش ديدم كه اسبى عربى و غلامان زيادى داشت و مردم فراوانى نزد او گرد آمده بودند و با هم گفتگو مىكردند. بر او وارد شدم و سلام دادم و او به من خوشامد گفت و مرا به نزديك خود برد و نيكى كرد و خوشحالم ساخت. من نشستن را طول دادم تا آن كه بيشتر مردم رفتند و او از حاجتم پرسيد. به او اطّلاع دادم كه: اهل دينور هستم و مالى به همراه دارم كه مىخواهم [به حجّت] بدهم.
او به من گفت: آن را بياور.
من گفتم: حجّتى [دلالت كننده بر نيابتت] مىخواهم.
گفت: فردا دوباره نزد من بيا. من فردايش نزد او باز گشتم؛ امّا حجّتى نياورد و روز سوم هم نزد او باز گشتم؛ امّا حجّتى ارائه نكرد.
من نزد اسحاق احمر رفتم و او را جوانى پاكيزه يافتم كه خانهاش از خانه باقطانى بزرگتر بود و اسب و لباس و تجمّلاتش ارزشمندتر و غلامانش از او بيشتر بودند و مردم فراوانترى از آنچه نزد باقطانى گرد آمده بودند، نزد او بودند. داخل شدم و سلام دادم و او خوشامد گفت و مرا نزديك خود برد و من صبر كردم تا مردم،