دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١٥ - ٣/ ٣ خبرهاى غيبى در امور گوناگون
خداوند، او را به اين امر (ولايت) هدايت كند، مىخواهم نامه را برايش بخوانيد.
آن روز كه پنجشنبه سيزدهم رجب بود، گذشت و عبد الرحمان بن محمّد وارد شد و بر او سلام داد و قاسم، نامه را بيرون آورد و به او گفت: اين نامه را بخوان و براى خودت فكرى بكن.
عبد الرحمان، نامه را خواند و هنگامى كه به جايى رسيد كه خبر مرگ [قاسم] بود، نامه را از دستش انداخت و به قاسم گفت: اى ابو محمّد! از خدا پروا كن، كه تو مردى آگاه در دينت و صاحب خرد هستى. خداوند مىفرمايد: «و كسى نمىداند كه فردا چه چيزى به دست مىآورد و كسى نمىداند كه در كدام سرزمين مىميرد» و مىفرمايد:
«آگاه به نهان است و كسى را بر غيبش آگاه نمىكند»!
قاسم خنديد و به او گفت: آيه را تا آخر بخوان: «مگر بر آن فرستادهاى كه از او خشنود باشد» و مولاى من، همان فرستاده مورد رضايت است. و گفت: مىدانستم كه تو اين را مىگويى؛ امّا تاريخِ گفته شده در اين نامه را يادداشت كن و اگر پس از آن زنده بودم، بدان كه عقيده من، بىپايه است؛ ولى اگر مُردم، براى خودت فكرى بكن.
عبد الرحمان، آن روز را يادداشت كرد و از هم جدا شدند.
قاسم، هفت روز پس از رسيدن نامه، تب كرد و بيمارىاش در آن شدّت گرفت و در بسترش به ديوار تكيه داد و پسرش حسن بن قاسم- كه مىگسار و داماد ابو جعفر[١] بن حمدون همدانى بود-، ردايش را به صورتش كشيده و در گوشهاى از خانه نشسته بود و ابو حامد هم در گوشهاى ديگر بود. ابو على بن جَحدر، من و گروهى از مردم شهر مىگريستيم كه قاسم از پشت به دستهايش تكيه زد و مىگفت: «اى محمّد! اى على! اى حسن! اى حسين! اى مولاهاى من! شفيعان من نزد خداوند باشيد» و آن را بار دوم و بار سوم هم گفت، و چون در بار سوم، به «اى موسى! اى على!» رسيد، پلكهاى چشمش از هم باز شد- همان گونه كه
[١]. در منبع، ابو عبد اللَّه بود؛ ولى ما آن را بر اساس نسخه بحار الأنوار تصحيح كرديم.