راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٥٧ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
پيرزنى افتاد، پرسيدند: نوشيدنى دارى؟ گفت: آرى. پس شترها را خواباندند، آن زن كه جز يك گوسفند در گوشه خيمه چيزى نداشت رو به آنها كرد و گفت: اين گوسفند را بدوشيد و شيرش را ميل كنيد. آنها چنان كردند، پرسيدند: غذا هم دارى؟ گفت: خير، جز همين گوسفند چيزى نداريم. بايد يكى از شما آن را بكشد و من غذايى براى خوردن شما فراهم كنم، يكى از آنها بلند شد و گوسفند را سر بريد و پوست كند، سپس آن زن غذايى براى ايشان فراهم كرد و آنها خوردند و بعد ماندند تا خنك شدند و چون عازم رفتن شدند به آن زن گفتند: ما از مردم قريش هستيم، آهنگ اين سمت را داريم و اگر بسلامت برگشتيم، نزد ما بيا كه ما به تو نيكى خواهيم كرد، سپس حركت كردند و رفتند.
هنگامى كه شوهر آن زن آمد، زن جريان آن مردان و گوسفند را براى شوهرش نقل كرد.
مرد عصبانى شد و گفت: واى بر تو، گوسفند مرا براى كسانى كه نمىشناسى، مىكشى بعد به من مىگويى كه مردانى از قريش بودند. اين گذشت، پس از مدّتى به ضرورتى آن زن و مرد به مدينه رفتند. آنها كارشان اين بود كه شتر به آن جا مىبردند و مىفروختند و از اين راه زندگى مىكردند. گذر پيرزن به يكى از كوچههاى مدينه افتاد، اتفاقا امام حسن عليه السّلام كه در منزلش نشسته بود، پيرزن را شناخت ولى پيرزن آن حضرت را نمىشناخت. حضرت غلامش را فرستاد تا پيرزن را برگرداند. به او فرمود: اى بنده خدا آيا مرا مىشناسى؟ عرض كرد: خير. فرمود: من همان مهمان شما هستم در فلان روز، پيرزن گفت: پدر و مادرم فدايت، من شما را نشناختم، فرمود: اگر تو مرا نمىشناسى، من تو را مىشناسم آنگاه امام حسن عليه السّلام دستور داد از گوسفندان زكات [كه براى فروش آورده بودند] هزار گوسفند براى آن زن خريدند و هزار دينار هم به او دادند و او را به همراه غلامش نزد برادرش، امام حسين عليه السّلام فرستاد. امام حسين عليه السّلام پرسيد: برادرم حسن چقدر پاداش داد؟ عرض كرد: هزار دينار و هزار گوسفند. امام عليه السّلام با شنيدن اين سخن دستور داد به مقدار مرحمتى امام حسن عليه السّلام به او بدهند سپس همراه غلامش او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد. عبد الله پرسيد: حسن و حسين عليهما السّلام چقدر پاداش دادند؟ عرض كرد: دو هزار دينار نقد و دو هزار گوسفند. عبد الله نيز دستور داد دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند و گفت: اگر اول نزد من آمده بودى، آنها را به زحمت انداخته بودى! پيرزن با همه اين اموال نزد شوهرش بازگشت.«١٣٤»
«١٣٤» كشف الغمه ، ص ١٥٤.