معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥٠ - انتساب روح به خدا يعنى چه؟
انتساب روح به خدا يعنى چه؟
انتساب روح به خدا، در تعابيرى چون:
حجر / ٢٩: «مِنْ رُوحِي».
انبياء / ٩١: «مِنْ رُوحِنا».
سجده / ٩: «مِنْ رُوحِه».
يعنى چه؟ و اين اضافه چگونه اضافهاى است؟
از روايات برمىآيد كه در صدر اسلام و در زمان ائمه(عليهم السلام)، اين توهّم براى برخى كسانى پيش مىآمده است كه ناگزير چيزى از خدا در انسان وجود دارد، گويى در ذهنشان مىگذشته است كه جزئى از خدا جدا شده و به درون انسان آمده است. كم و بيش در برخى مكاتب فلسفى، چنين گرايشهايى به چشم مىخورد. گاهى بيان مىشود كه انسان از دو عنصر الهى و شيطانى تشكيل يافته است و چه بسا وجود همين انديشه در عمق ذهن گويندگانِ آن، موجب شده است كه بپندارند انسان در تكامل خود، سرانجام خدا خواهد شد! از امام معصوم(عليهم السلام) در برخى روايات، سؤال شده است كه: هل فيه شىءٌ من جوهريّة الرّب؟ آيا چيزى از جوهريّت خداوندى در انسان وجود دارد؟
اصطلاح «جوهريّت» مىتواند نشانهى آن باشد كه اين سؤالها وقتى مطرح شده است كه كسانى از مذاهب غير اسلامى با مسلمانان ارتباط فرهنگى يافته بودهاند و اينگونه اصطلاحات (جوهر، عرض،...) كم كم در بين مسلمانان بويژه متكلّمان، رواج يافته بوده است.
در اين رايات، شديداً با اين افكار مبارزه شده و در پاسخ آمده است كه: اين حرفها كفر است و آنكه اين سخنها را بر زيان آورد، از دين خارج شده است. روح انسان مخلوق خداست از «امر» خداست و خدا جزء ندارد. خدا بسيط است، چيزى از خدا كم نمىشود و بر او افزون نمىگردد و كسى كه با اينگونه مسائل كه ضرورترين مسائل اعتقادى اسلام در مورد خداست؛ آشنا باشد، نبايد چنين توهّمى بكند.
پس منظور از: «مِنْ روحنا» و امثال آن، اين نيست كه چيزى از خدا جدا شده باشد از قبيل اضافهى جزء و كل نيست؛ بلكه اضافهاىاست كه ادباء آن را اضافهى تشريفى مىنامند. در اضافه، كمترين مناسبت كافىاست و در همهى زبانها نيز رايج است؛ نيز در فارسى خودمان: خداى ما، عالم ما، آسمانِ ما... اين قبيل اضافات ملكيّت و جزئيّت را نمىرساند؛ بلكه نوعى اختصاص كه از كمترين مناسبت بهم مىرسد، براى اداى آن بسنده است.