معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٥٩ - ٣ ـ ارائه نمونه
يوسف(عليه السلام) را چنين تعريف مىكرد: «شيرى دختر پادشاه مصر را بالاى منارى دريد» و به او گفتند: شير نبود و گرگ بود، و دختر نبود و پسر بود، پسر پادشاه مصر نبود و پسر حضرت يعقوب(عليه السلام) پيامبر خدا بود، و بالاى منار نبود و ته چاه بود، و تازه اين دروغى بود كه برادرانش ساخته بودند!
به اين نويسنده هم بايد گفت:
١ ـ آنچه در زبان عاميانه فارسى گفته مىشود اينست: «اين كار را بپاى فلان شخص بگذاريد» نه «بزنيد». و در چنين موردى تعبير «زدن» را بكار نمىبرند.
٢ ـ اين تعبير، يك تعبير عاميانه است و در متون ادبى و فصيح، استعمال نمىشود.
٣ ـ در همين تعبير عاميانه هم اگر گفته شود «اين كار را به جزئى از فلان شخص (يا جزئى از گاو) بگذاريد» خندهدار خواهد بود.
٤ ـ در زبان عربى چنين تعبيرى يافت نمىشود، و چنان نيست كه هر جملهاى را بتوان ترجمه تحت اللفظى كرد.
٥ ـ لفظ «باء» در «ببعضها» براى فهماندن وسيله كار است مانند «كتبت بالقلم» و معناى «اضربوه ببعضها» اينست كه بدن مقتول را بوسيله پارهاى از گاو ذبح شده بزنند، نه اينكه بدن او را بلند كنيد و به دم گاو بزنيد! (آنچنانكه نويسنده ياد شده تصوّر كرده و سپس آنرا رد كرده است).
٦ ـ هيچ دليلى بر تقدّس گاو نزد بنىاسرائيل (آنچنانكه در ميان هندوها هست) وجود ندارد، داستان گوساله سامرى را نمىتوان دليلى بر مقدسّ بودن مطلق گاو در ميان بنىاسرائيل بحساب آورد.
٧ ـ بفرض وجود چنين گرايشى نميتوان دستور ذبح گاو را وسيلهاى براى ريشه كن كردن آن دانست، زيرا خودشان همه روزه چندين گاو را ذبح و از گوشت آنها استفاده مىكردهاند.
٨ ـ ارتكاب هر جنايتى را نمىتوان ناشى از شرك دانست چه رسد به اينكه بحساب «گاو دوستى» گذاشته شود!
٩ ـ صرف نظر از همه اين اشكالات، اين مطالب چه ربطى به كشف رازى دارد كه بنىاسرائيل، اصرار بر كتمان آن داشتند و خداى متعال، آنرا كشف فرمود؟ چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: «وَاللهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُون».
١٠ ـ و سرانجام، چه ارتباطى با «احياء موتى» دارد كه با تعبيرات شايع در قرآن كريم و به معناى زنده كردن حقيقىِ مردگان است، و در اينجا بعنوان نكتهاى كه بايد از اين داستان، استفاده شود مورد تأكيد قرار گرفته است؟!
بارى، هر كس آشنايى لازم با زبان عربى و اندكى انصاف داشته باشد و تحت تأثير غرب زدگان