معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٦ - انسانيت انسان، به روح اوست؟
ماهيتىاست كه «اذاوجدت وُجدتْ فى موضوع»؛ هرگاه وجود يابد در چيز ديگر وجود مىيابد و حدوث و بقاءش نيازمند به آن است مانند رنگ گل نسبت به گل. اين همان است كه مىگويند: خاصيت، وجود مستقل ندارد.
بنابراين، اگر چيزى «عَرَض» بود؛ محال است كه با فناءِ موضوع خود، باقى بماند. اگر جسمى از بين رفت، طول و عرض و كميّت و كيفيت آن هم از بين مىرود.
پس كسانى كه روح را از اعراض و خواص بدن مىدانند، نمىتوانند قائل به بقاء روح باشند و طبعاً قائل به معاد نيز نيستند. ولى مسأله به همين جا ختم نمىشود؛ ممكن است كسى براساس برخى از مبانى فلسفى قائل شود كه روح جوهرىاست كه با جوهر ديگر متحّد شده است و بدون آن نمىتواند ادامهى وجود بدهد.
فلاسفهى مَشّائى، معتقدند كه صورتها و فعليتهاى انواع موجودات مادّى از قبيل جوهرند* مثلاً صورت نباتى و صورت معادن و جوهرى مىدانند منتها جوهرى منطبع در جوهر مادّه، و به آنها «صور منطبعه» مىگويند. بدين معنى كه بدون مادّه بوجود نمىآيند و نيز بدون ماده به وجود ادامه نمىتوانند داد.[١]
پس، حتّى اگر روح را جوهرى منطبع در مادّه بدانيم، چنانكه مشّائيان در مورد صور جسمانى معتقدند؛ باز هم نمىتوان قائل به معاد شد زيرا چنين جوهرى، با فناء مادّه از ميان مىرود چون «خاصيّتش»، انطباع در مادّه است؛ لذا با فساد مادّه، صورت هم فاسد مىشود. بنابراين اگر كسى روح را بدين صورت تفسير كند اگر چه بگويد «جوهر» است، باز هم نمىتواند قائل به معاد باشد. تنها يك راه باقى ست: اينكه روح را جوهرى بدانيم كه مىتواند مستقل از مادّه باقى بماند؛ يعنى منطبع در مادّه، نباشد هر چند اتّحاد با مادّه را با يك معنى مىتوان تصحيح كرد.
انسانيت انسان، به روح اوست؟
از نظر فلسفى براى ما ثابت است كه شيئيتّ شىء به صورت اوست؛ تا آن هست شىء باقى ست و چون از بين رفت، شىء هم از ميان خواهد رفت و ديگر آن هويّت موجود نيست.[٢]
قرآن در اين زمينه چه مىگويد؟
شكّى نيست كه قرآن، انسان را مركّب از روح و بدن، مىداند.
[١] فلاسفهى اشراقى، اينها را اعراض مىدانند. [٢] براى اين مطالب براهين مفصّل در كتب فلسفى ما، ذكر شده است كه اينك در صدد بيان آنها نيستيم.