معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٠٢ - خدا را تا چه اندازه مي توان شناخت؟
عقل نمىتواند مصداق را درك كند و آن را يا بايد با تجربهى حسى يافت يا با تجربهى درونى كه به اصطلاح ما همان علم حضورى و شهودى ست؛ كار عقل فقط درك مفاهيم كلى ست. عقل هيچوقت يك شيئى خاص و مشخص و عينى را نمىشناسد مگر با اوصاف كلى. پس از عقل نبايد توقع داشت كه ذات خدا را از آن جهت كه يك موجود عينى خارجىاست و مصداق صفات و اسماست؛ بشناسد. عقل هيچ جاى ديگر هم چنين هنرى ندارد. هرجا عقل چيزى درك مىكند از راه مفاهيم كلى ست؛ پس ذات خدا را چگونه مىتوان شناخت؟ اگر بتوان شناخت بايد با دل شناخت و با علم حضورى شناخت آيا ذات خدا را از اين راه مىتوان شناخت؟ مىگوييم اين شناخت مراتب دارد؛ از مرتبهى ضعيفى شروع مىشود كه (طبق استدلالى كه قبلا با استفاده از آيهى شريف ميثاق كرديم) براى همهى انسانها حاصل شده است. اين مرتبهى ضعيفى از علم حضورىاست كه گفتيم همهى دلها در عمق خودشان ارتباطى با خدا دارند و خدا را مىيابند. كاملتر آن در مؤمنان صالحى پيدا مىشود كه دلشان در اثر تمركز و حضور قلب در عبادت و اطاعت خدا، با خدا آشناتر مىشود و معرفت فطريشان صيقل مىخورد و جلوهگر و تابناك مىشود. قويتر و روشنتر و بيدارتر و زندهتر مىشود؛ حتى براى مؤمنان متوسط هم اتفاق مىافتد. ممكن است نيمه شبى، مؤمنى مشغول مناجات و راز ونياز با خدا باشد و خودش و جهان را فراموش كند. دلش آنچنان با خدا آشنا مىشود و با او انس مىگيرد كه توجهش از همه چيز قطع مىشود. اين همان علم حضورى فطرىاست كه در اينجا پردهاش كنار افتاده و نورش ظاهر و فعال و زنده شده است. از اين بالاتر معرفتهاى حضورى و شهودىاست كه براى مؤمنان كامل و اولياء خدا حاصل مىشود. آنجا كه امير المؤمنين(عليه السلام) مىفرمايد: «ما كُنْتُ اَعْبُدُ رَبّاً لَمْ اَرَهُ» و آنجا كه امام حسين(عليه السلام) مىفرمايد: «اَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ... اَنْ تَتَعَرَّفَ اِلَىَّ فِىْ كُلِّ شَىْء حَتّى لا اَجْهَلَكَ فى شَىْء»[١] از دعاى عرفه حضرت سيد الشّهدا سلام الله عليه كه به خداوند عرض مىكند: خدايا تو در همه چيز خودت را به من شناساندى يعنى به هر چه نگاه مىكنم تو را در آنجا مىبينم. «وَ اَنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْء» تويى كه بر هر چيزى هويدايى. مگر غير تو ظهورى دارد كه تو را روشن كند. كسانى كه مىخواهند تو را با ديگران بشناسند، پنداشتهاند كه ديگران نورى و ظهورى دارند كه تو ندارى و در پرتو نور ديگران بايد تو را بشناسند. چه توهّم باطلى! مگر نورى هست كه از تو نباشد.
[١] اصول كافى، ج ١، ص ٩٨، طبع دارالكتب الاسلامية.