معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢١٦ - نكاتى پيرامون تقدير
قبل از تحقق فعل در خارج ذات. آن علمى كه در ذات الهى است علم به اشياء است على ما هى عليها و تغييرپذير نيست، هر پديدهاى در هر زمان و مكان و در شرائط خاصى كه تحقق مىيابد در علم ذاتى منعكس است. اما علمى كه از مقام فعل و در حين فعل انتزاع مىشود آنهم كه ربطى به مرحلهى قبل از فعل و ربطى به تقدير ندارد. آنچه مربوط به تقدير علمى مىشود علمى است كه قبل از تحقق فعل و خارج از ذات است به اين معنى كه در موجودى (كتابى) نفس حوادث آينده منعكس است، در اينجاست كه جاى تقدير علمى و قضاء علمى است. آنطور كه از آيات و روايات استفاده مىشود كتاب هم يا داراى مراتبى است يا متعدد است، كتابى است كه هيچگونه تغيير در آن پديد نمىآيد، آن امّ الكتاب است كه تقديرات حتمى آنگونه كه در خارج تحقق مىيابد در آن منعكس است و تغييرپذير نيست و اگر كسى با امّ الكتاب ارتباط يابد و حوادث را مشاهده كند حوادث را آنطور كه هست خواهد يافت ولى كتابها يا الواح ديگرى هست كه حوادث را بصورتهاى ديگرى منعكس كرده است، در آنهاست كه ممكن است تغييراتى پيدا شود:
«يَمْحُواللهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ».
آن تقديراتى كه حاكى از علل ناقصه است، آنها ممكن است بصورتى منعكس شود كه قابل تغيير باشد، بعبارت ديگر تقديرات مشروط است، مشروط به الحاق جزء اخير. پس آنچه الواح ديگر، مادون لوحِ محفوظ، از تقديرات منعكس مىكند تقديرات كامل و حاكى از علل تامّه نيست، بلكه مقتضياتى را منعكس مىكند كه با ايجاد مانع منافات ندارد. مثلا در كتابى هست كه فلان شخص در فلان زمان و مكان و شرائط و... متولد مىشود و چنين كسى ٧٠ سال عمر مىكند مگر اينكه دعا يا صلهى رحم كند، اين شرط در كتابهاى مادون لوح محفوظ است و قابل تغيير است و آيه «يَمْحُواللهُ» شايد ناظر به اينهاست و شايد اينكه مىفرمايد: «وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ» مؤيد اين باشد.
و بدين ترتيب روشن مىشود بعضى وحيهايى كه به انبياء مىرسيد و پيشگوييهايى مىشد و بعد تغيير مىكرد اين وحيها از كتابهاى مادون لوح محفوظ بوده است. ملائكهاى هستند كه در مرتبهى لوح محفوظ نيستند، آنچه در الواح ديگر هست مىبينند و به اولياء خدا الهام مىكنند، اين الهام كه منشأش الواح پايينتر از لوح محفوظ است، قابل تغيير است. داستان معروفى است كه روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) با اصحاب نشسته بودند، يك نفر يهودى عبور مىكرد، حضرت فرمودند اين پيرمرد خاركن به صحرا مىرود تا خار بكند ولى مىميرد و بر نمىگردد، اصحاب بعد از چند ساعتى ديدند پيرمرد بازگشت، اصحاب عرض كردند چه شد شما كه