معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٤٩ - موارد استعمال كلمه ى روح در قرآن
در اينجا قضاوت را نمىتوانيم از كتب لغت بخواهيم زيرا كار «لغت»، بررسى موارد استعمال است. گاه براى يك لفظ ده معنا رديف مىكند كه ممكن است برخى از آنها مجازى و برخى حتّى معانى تضمينى باشد و گاهى البته، حقيقى و آن هم معلوم نيست از قبيلِ مشترك لفظىاست يا معنوى. گرچه برخى كتب مثل اساس البلاغه زمخشرى بر آن بودهاند كه مجاز و حقيقت رااز هم جدا كنند امّا چندان حجيّت ندارد كه هر چه زمخشرى گفت، بپذيريم؛ چنانكه برخى ديگر از كتب مانند: «مقاييس»، در صدد برآمدهاند تا ريشههاى لغات را بررسى كنند و مىكوشند كه همهى معانى را به يك يا دو ريشه باز گردانند؛ امّا هيچ يك حجّت نمىشود كه آيا لغتى، مشترك لفظىاست يا معنوى. آنچه از موارد استعمال برمىآيد اين است كه بى گمان اطلاق روح بر فرشتگان و موجود همسنگ فرشته با اطلاق روح به روح انسانى؛ وجه مشتركى دارد: اين وجه مشترك، بدين معناست كه يا لفظ براى همان وجه اشتراك وضع شده و مشترك معنوىاست و يا اگر مشترك لفظى باشد دستكم به همان مناسبت (= وجه اشتراك و يا مناسبت)، از يك معنا، به معناى ديگر منتقل شده است.
توضيح آن مناسبت «= وجه اشتراك) اين است كه در همهى موارد مذكور، روح بر موجودى اطلاق مىشود كه داراى حيات و شعور است و موجودىاست مخلوق؛ و بر موجود بى شعور و نيز بر خداوند و خالق اطلاق نمىگردد. نمىتوان گفت خدا روح است. (اگر برخى كه تعمّق در مسائل فلسفى ندارند گاهى بگويند: خدا روح طبيعت است، ما حمل بر مسامحه مىكنيم) مگر اينكه كسى روح را به معناى سلبى بكار بَرَد و آنگاه بر خدا اطلاق كند.[مثل معناى «مجرّد» كه معنايش سلبىاست يعنى بى مادّه، تجريد شده. وگرنه ما مفهوم از مجرّدات نداريم كه ماهيّت آنها را بتوانيم بيان كنيم. چنانكه اگر «جوهر» را به معناىِ «غيرِ عَرَض» بكار ببريم، به خدا هم مىتوانيم گفت و صادق است زيرا خدا عرض نيست]؛ولى از مواد استعمال قرآنى بر نمىآيد كه روح معناى سلبى داشته باشد. بارى، موارد استعمال چنين نشان مىدهد كه روح به يك مخلوق داراى حيات و شعور، اطلاق مىشود. و اين مطلب را مىتوانيم با آنچه از عرف خود مىفهميم نيز، تأييد كنيم. در استعمالهاى خودمان نيز، روح را در موردى بكار مىبريم كه منشأ حيات و شعور باشد؛ بنابر اين اگر كسى بگويد معناى روح يعنى مخلوقات شعورمندى كه از سنخ ماديّات نيستند، گزاف نگفته است.