معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٥ - وجود و بقاء روح
چيز لازم است: يكى آنكه اثبات كنيم كه در انسان چيزى غير از بدن وجود دارد. دو ديگر آنكه آن چيز مستقل از بدن، مىتواند باقى بماند.[١]
سوّم اينكه: انسانيّت انسان به همين روح اوست. يعنى علاوه بر اينكه بايد روح و نيز بقاء آن ثابت شود، بايد ثابت گردد كه تمام فعليّت انسان، همين روح است و كافى نيست كه بگوييم يك جزء انسان، الى الابد، باقى مىماند.
بنابراين وقتى مىتوانيم عقلاً معتقد به بقاء انسان و معاد باشيم كه اين سه چيز را در بارهى روح بپذيريم و اگر اين مسأله حل نشود، هر چند در ظاهر معتقد به معاد باشيم مبانى آن را حل نكردهايم و از نظر عقلى، اعتقاد ما، گير دارد؛ اگرچه خود توجّه نداشته باشيم.
وجود و بقاء روح
شكّى نيست كه انسان زنده، با موجود بيجان، فرق مىكند؛ يعنى چيزى اضافه دارد. آدمى كه مىميرد، يك لحظه پس از مرگ، با لحظهاى پيش از آن، چيزى كمتر دارد. هيچ انسان عوام يا حتّى كودنى، نمىگويد كه روح اصلاً وجود ندارد.
حتّى متعصّبترين ماترياليستها نيز منكر روح بطور كلى، نيستند يعنى نمىگويند كه بين موجود جاندار و بى جان، فرقى نيست؛ منتها آنها، روح را به گونهاى تفسير مىكنند كه خطاست. اينان مىگويند روح از خواص مادّه يا مغز است. كلمهى «خواص» مبهم است، بايد از آنها پرسيد منظور شما از «خواص» چيست؟
مىگويند: هر موجود يك ذات عينى دارد و نيز يك چيزهايى كه به عنوان «خوّاص» به آنها نسبت مىدهيم مثلاً گياه، يك عينيّت خارجى دارد و نيز يك خاصيّتى مانند «توليد مثل»؛ امّا اين خاصيّت نيز چيزى علاوه بر اتمهاى تشكيل دهندهى آن نيست.
ما وقتى اين سخن آنان را طبق اصول فلسفى خودمان تحليل كنيم ؛ خواص در قالب اصطلاحات فلسفى ما، همان «اعراض»، و ذوات و اشياء همان «جوهر است.[٢]
«عَرَض» يعنى موجودى كه وجودش در شىء ديگر است و چنين تعريف مىگردد: عرض
[١] اينكه آيا در آغاز وجود يافتن نيز مىتوانسته است مستقل باشد يا خيز، بحثى است كه در اينجا در صدد بررسى آن نيستيم. زيرا اينكه قائل باشيم روح جسمانى الحدوث است يا روحانى الحدوث هم هست؛ به معاد لطمهاى نمىزند ما به بقاء آن كار داريم نه به حدوث آن. [٢] البتّه اينان اصل جوهر را انكار مىكنند كه به آن كارى نداريم.