معارف قرآن - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٦٨ - نظر قرآن
انبياء / ١٦ و ١٧: «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ. لَوْ اَرَدْنا اَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاََتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا...».
در ذيل اين آيه بحثهاى زيادى هست كه منظور آيه چيست. آنچه ما تكيه داريم اين است كه لهو و لعب تقريباً مرادف با هم تلقى شده يا بحسب مورد، تصادق دارند. لهو يعنى سرگرمى. پس لعب و لهو و عبث و باطل در مقابل حقّ قرار مىگيرد. حق آن است كه كارى هدف حيكمانه داشته باشد.
حاصل آنكه خدا در آفرينش حكيم است. مفاد حكيم همان است كه در اين آيات به صورتهاى گوناگونى بيان شده است.
براى اينكه مفاد اين آيات درست بدست آيد بايد توضيحى دربارهى كلمه حق و باطل و لهو و لعب و عبث بدهيم:
* حقّ: كلمهى حق در لغت بمعنى ثبوت است. بمعناى صفت هم استعمال مىشود يعنى ثابت. ولى در استعمالات عرفى داراى معانى مختلفى است، گرچه در همهى اينها يكنوع ثبوت لحاظ شده ولى چون عنايتهاى خاصى در هر مورد ملحوظ است، شبيه مشترك لفظى است:
١ ـ گاهى حقّ در مورد خدا استعمال مىشود كه خود خدا حقّ است. در اينجا آن ثبوتى است كه مخصوص خود خداست و در فلسفه مىگويند وجوب وجود بالذّات، حقّ است يعنى خود از سوى خود ثبوت دارد و هيچ نحو عدم و بطلانى در ذاتش راه ندارد، در هيچ مكانى و زمانى و شأنى از شؤون او. پس در اين مورد حقّ يعنى ثابت بالذات تقريباً مساوى با واجب الوجود.
٢ ـ گاهى حق در مورد موجود دائمى بكار مىرود ولو اينكه بالذات نباشد وبالغير باشد امّا دوام دارد، در مقابل وجود كه زائل و نابود مىشود و دوام ندارد. اينجا هم باز ثبوت منظور است منتهى به لحاظ زمان نه به لحاظ ذات.
٣ ـ گاهى حق گفته مىشود در مورد اعتقاد، اعتقاد حق در مقابل اعتقاد باطل. منظور اعتقادى است كه مطابق با واقع است. در آنجا در مورد خود واقع بكار مىرفت، خدا حق است بمعناى اينكه وجودش بالذات است، آنجا خود واقعيّت متّصف به حق مىشد ولى در اينجا وقتى مىگوييم اعتقاد حقّ است، اعتقادى كه كاشف از واقعيتى است متّصف به حق مىشود. متّصف به حق شدن بلحاظ مطابقتش با واقع است، اعتقاد به اينكه حالا، اينجا روز است اعتقادى است حقّ چون مطابق با واقع است و اعتقاد به اينكه شب است اعتقاد باطل است.