تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٠
شأن نزول:
براى آيات فوق، شأن نزول مفصلى در كتب تاريخ و حديث و تفسير آمده است، كه خلاصه آن چنين است: بعد از غزوه «بنى المصطلق» (جنگى كه در سال ششم هجرت در سرزمين «قديد» واقع شد).
دو نفر از مسلمانان، يكى از طايفه «انصار» و ديگرى از «مهاجران» به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پيدا كردند، يكى قبيله «انصار» را به يارى خود طلبيد، و ديگرى «مهاجران» را، يك نفر از مهاجران به يارى دوستش آمد، و «عبداللّه بن ابى» كه از سركردههاى معروف منافقان بود، به يارى مرد انصارى شتافت، و مشاجره لفظى شديدى در ميان آن دو درگرفت.
«عبداللّه بن ابى»، سخت خشمگين شد، و در حالى كه جمعى از قومش نزد او بودند گفت: «ما اين گروه مهاجران را پناه داديم و كمك كرديم اما كار ما شبيه ضرب المثل معروفى است كه مىگويد: سَمِّنْ كَلْبَكَ يَأْكُلْكَ!: «سگت را فربه كن تا تو را بخورد»! وَ اللَّهِ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْا عَزُّ مِنْهَا الْا ذَلَّ: «به خدا سوگند اگر به «مدينه» بازگرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد» و منظورش از عزيزان، خود و اتباعش بود، و از ذليلان مهاجران.
سپس، رو به اطرافيانش كرده گفت: اين نتيجه كارى است كه شما بر سر خودتان آورديد، اين گروه را در شهر خود جاى داديد، و اموالتان را با آنها قسمت كرديد، هرگاه باقيمانده غذاى خودتان را به مثل اين مرد (اشاره به مرد مهاجرى كه طرف دعوى بود) نمىداديد، بر گردن شما سوار نمىشدند، از سرزمين شما مىرفتند، و به قبائل خود ملحق مىشدند!
در اينجا «زيد بن ارقم» كه در آن وقت جوانى نوخاسته بود، رو به «عبداللّه بن ابى» كرده گفت: به خدا سوگند! ذليل و قليل توئى! و محمّد صلى الله عليه و آله در عزت الهى و محبت مسلمين است، و به خدا قسم! من بعد از اين تو را دوست ندارم،